#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_160

_هم نی نی هم مامانه نی نی
_تو فقط امر کن خانومی
با صدایی سرم رو برگردوندم. هستی بود که بطری آب رو محکم زده بود روی کابینت و با
صورتی در هم بیرون رفت.
_خیلی پررو شده
_ خودت با رفتارات این جرئت رو بهش دادی، انگار ارث باباشو خوردم اینجوری نگام
میکنه.


_چون دختر عمه مستانس چیزی نگفتم
ولی انگار اشتباه کردم. بدمتوجه شدن همه
حرفی نزد و عقب کشید
_چرا نمیخوری؟
_دیگه نمیتونم
_میخوای فردا بریم تهران؟
_آره. نگاهای سنگینشون آزارم میده
خودمم همین حس رو دارم.


همین که سوال نمیکنن خیلی لطف هم میکنن.
علاوه بر اینها دیگه تعلل رو جایز نمیدونم و بایدهرچه سریعتر برای گیر انداختن نسترن و
پایان دادن این بازی اقدام کنم
اخر شب به همه گفتم که ما برمیگردیم و از اینکه نگرانشون کردیم معذرت خواستیم.
صبح زود راه افتادیم ظهر خونه بودیم. هنوز وقت داشتم

romangram.com | @romangram_com