#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_158
جلوی آینه ایستاد و سرو وضعش رو مرتب کرد.
از ده فرسخی هم مشخص بود گریه کرده.
از اتاق بیرون اومدیم
همونجا منتظرش موندم تا بیاد باهم بریم... سرویس بهداشتی ته راهرو بودو به سالن دید
نداشت.
چند دقیقه منتظر شدم تا اومد. حالت صورتش بهتر شده بود و پف چشماش کمتربود
همه شامشون رو خورده بودند و توی سالن نشسته بودند و حرف میزدند.
_مامان
_جون دلم پسرم!
_سینی غذا چپ شد. غذا مونده هنوز یا بریم بیرون شام بخوریم؟
_هست پسرم. بیام براتون بکشم؟
هانا_نه مامان جان زحمت نکش خودم میتونم
زیر نگاه های سنگین بقیه رفتیم توی آشپزخونه و کمک هم میز رو چیدیم. غذاها گرم
بودن و نیازی به گرم کردن مجدد نبود.
نشستیم روی میز و شروع کردیم.
برنج و کتکت سیب زمینی بود
بخاطر وضعیت هانا این چند روزه از گوشت استفاده نمیکنن و اگر هم لازم بود از سویا
استفاده میکردن که بو نده.
هنوز کمی نگذشته بود که هستی اومد داخل. نگاهمون کرد و با پوزخندی به لب در
یخچال رو بازکرد و بطری آب رو بیرون آورد.
romangram.com | @romangram_com