#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_156
پوفی کشیدم
_صبر منم حدی داره. میدونم حال مساعدی نداری اما دیگه چقدر من نازت رو بکشم؟
خب بگیر بخور دیگه
با بغض نالید:
_مگه من گفتم نازمو بکشی؟ خب نمیخوام بخورم مگه زوره
باعصبانیت توی یه حرکت آنی زدم زیر سینی که با صدای بدی روی سرامیک های اتاق
واژگون شدن و شکستن
با عصبانیت چنگی به موهام زدم و سرمو بین دستام گرفتم.
خدایا خستم.. همه چی رو به خودت سپردم...
صدای هق هقش بلند شده بود. هیچ وقت طاقت گریشو نداشتم.
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.
دستش رو جلوی دهنش گرفته بود و هق هق میکرد.
این سری دیگه تقصیر منه.
فراهم کردن آرامشش وظیفه ی منه
ولی من علاوه بر اینکه نتونستم آرامشش رو فراهم کنم بلکه وضع رو بدتر میکنم
باز هم طاقت نیاوردم. نزدیکش شدم ومحکم بغلش کردم
_هیییششش معذرت میخوام گریه نکن...
گریش تشدید شد و گفت:
_نمیتونم.. حالم خیلی بده میلاد.. از فکر اینکه اگه حرفاش درست بود چی میشد دارم
دیوونه میشم
romangram.com | @romangram_com