#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_155
و تهمت ها رو بهم زد ولی بازم ازش دلگیر بودم
خیلی بده مرد باشی و زنت چنین تهمتی بهت بزنه...
قبل از هرچیز چشمم به گوشیش افتاد.
هر تیکه اش یه ور افتاده بود. سر همش کردم ولی روشن نمیشد. احتمالا سوخته بود
سیمکارتش رو روی گوشی خودم زدم ولی با لیست تماس خالیش آهی کشیدم.
هیچ شماره ای نبود.
در اولین فرصت یه پرینت ازسیم کارتش میگیرم .
جلوتر رفتم و سینی رو روی تخت گذاشتم و صداش کردم. چشمای متورمش رو نیمه باز
کرد.
رد اشک روی صورتش مونده بود
_ پاشو غذا بخور
_گرسنه نیستم
دستاش رو گرفتم و کمک کردم بشینه. سینی رو بینمون گذاشتم و باجدیت گفتم:
_بخورضعف میکنی
_میگم نمیتونم
_به زور بخور. دونفرتون به غذا احتیاج دارین
_به تنهاچیزی که احتیاج داریم آرامشه
_فعلا غذاتو بخور برای اونم فکری میکنم. حساب کسی که آرامشمونو بهم میزنه رو
میزارم کف دستش. باید بفهمه در افتادن با میلاد مهدوی یعنی چی
قاشق پر رو به سمت دهنش بردم ولی روشو برگردوند
romangram.com | @romangram_com