#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_154

راست میگفت. انقدر غرق افکارم بودم که متوجه ی گذر زمان نشده بودم
_ برم خونه بعد
_باشه منتظرم پس
کمی دیگه حرف زدیم بعد قطع کردم
راه برگشت رو درپیش گرفتم. وقتی وارد ویلا شدم بقیه سرمیز شام بودند
_سلام
همه جوابم رو دادند و مامان گفت:


_پسرم بیا شام بخور
_میل ندارم مامان
_چرا پسرم؟ هانا هم میگه میل ندارم. از صبح که هیچی نخوردین
_هانا هم نخورده؟
_نه
_الان میبرم تو اتاق براش
مامان بلند شد و توی سینی برای دونفر غذا گذاشت
_خودت هم حتما بخوری پسرم
سینی رو ازش گرفتم


_ممنون
سینی به دست وارد اتاق شدم.
هانا روی تخت توی خودش مچاله شده بود و به خواب رفته بود...
خیلی ازش دلگیر بودم. با اینکه میدونم به خاطر حال بد و حرفای نسترن بود که اون حرفا

romangram.com | @romangram_com