#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_149
این سری دستاشو با یه دستم محکم گرفتم و بغلش کردم تا به خودش و بچه آسیب
نرسونه.
همین موقع در باشدت باز شد وهمه ریختن توی اتاق
_چی شده؟
_هانا چرا گریه میکنه؟
_میلاد تو اذیتش کردی؟
باز سوالاشون شروع شد. هانا دستش رو روی دهنش گرفته بود و گریه میکرد. رو به بقیه
گفتم:
_چیزی نیس شما برین بیرون
مامان_آخه پسرم...
_مامان لطفا برین بیرون
با دودلی بیرون رفتن و درو بستن. دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و سرش رو بالا
آوردم
_حرفاشو باور نکن. فقط میخواد اذیتت کنه
میون هق هق نالید:
_میگه اون شب یکی دیگه باهام بوده. پس بچه هم مال اونه. معلوم نیس کی بوده
چشمامو بستم تا آروم شم. من پدرت رو درمیارم نسترن. یه بلایی سرت بیارم که مرغای
آسمون به حالت خون گریه کنن عوضی.. چشمایی که مطمئنا از خشم و تعصب قرمز شدن رو باز
کردم و با صدایی دورگه گفتم:
_بیخود کرد.. دروغ میگه دختره ی هرزه. دارم میگمت فقط من بودم
romangram.com | @romangram_com