#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_145
بودیم بازار.
با میلاد حرف نمیزدم ولی توی این فکر بودم که چجوری این سکوت بینمون رو بشکنم.
ساعتی از توی ویترین مغازه چشمم رو گرفت. مطمئن بودم به دست مردونه ی میلاد خیلی میاد.
بخاطر همین به بهانه ی ساعت خریدن برای خودم با مینا وارد مغازه شدم و از بقیه جدا شدیم
همون ساعت رو با ستش برای خودم و خودش خریدم..
از فکر دیروز دراومدم و جعبه ی دوقلوش رو بهش دادم و گفتم:
_قابل نداره
لبخندی مهربون زد و در جعبه رو باز کرد.
لبخندش عمیق تر شد و ساعت مردونه رو انداخت دستش.
دستش رو بلند کرد و بهم گفت:
_به دستم میاد؟
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم
_ممنون راضی به زحمت نبودم
دست بردم و ساعت خودمو از جعبه درآوردم و به دستم چپم بستم
دهن باز کردم چیزی بگم که صدای موبایلم مانعم شد. از روی میز برداشتمش و نگاش
کردم. ناشناس بود!
حتما یکی از بچه هاس زنگ زده عیدو تبریک بگه. میلادتعللم رو که دید گفت:
_کیه؟
_نمیدونم ناشناسه!
_بده جواب بدم
romangram.com | @romangram_com