#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_138
شرمنده وسط حرفش پریدم:
_شرمنده مامان مه لقا هنوز عادت نکردم
بغلم کرد و سرمو ب-و-س-ید
_اشکال نداره عروس گلم.
و با نگاهی به سفره گفت:
_دوم اینکه عالی شده،خوشکل تراز هرسال شده گلم
لبخندی زدم و تشکر کردم. چون امسال اولین سالی بود که با اونا عید رو میگذروندم
مامان ازم خواست من سفره ی هفت سین رو بچینم
کم کم همه اومدن و دور سفره ی هفت سین نشستند به غیر از میلاد.
نبود، احتمالا توی اتاقه.
دقیقه مونده به سال تحویل ولی هنوز نیومده.
عمو محسن)بابای میلاد( رو بهم گفت:
_هانا دخترم چرا میلاد نمیاد دیگه؟
_برم صداش کنم
پاشدم و سمت اتاق رفتم. از دو شب پیش بعد اون اتفاق باهم حرف نزده بودیم، یعنی نه
من برای آشتی پیش قدم شدم نه اون، ولی امروز عیده و دوست ندارم بینمون فاصله باشه. تا حالا
همیشه میلاد در برابرم کوتاه اومده این سری نوبت منه.
باتردید در اتاق رو باز کردم. نبود ولی از صدای شرشرآب معلوم میشد که داره حموم
میکنه. تقه ای به در حموم زدم که صداش اومد:
_دارم میام دیگه
romangram.com | @romangram_com