#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_137

باهاش. خودمم میدونستم حق با اونه ولی تمام خشمم و تلافی نگاه های بقیه رو سر میلاد خالی
کردم و از خودم روندمش. تمام طول شب هر دو ساکت و درخود فرورفته بودیم و به محض
برگشتنمون به ویلا من اومدم توی اتاق.
کلافه بودم.
چرا تا کمی میخواییم به هم نزدیک بشیم یه چیزی مانع میشه؟
چرا تا کمی با هم خوب میشیم دوباره دعوامون میشه؟
هووووف. خدا با من سر لج افتاده.
لباسام رو با یک دست بلوز شلوار راحتیه قرمز عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.


بعد از خواب ساعته ی امروز و اعصاب داغونم خواب از سرم پریده بود.
از طرفی هم به بودن میلاد کنارم عادت کرده بودم. کاشکی میشد با یکی دردودل کنم...
هیچکس منو نمیفهمه...
نمیدونم چند ساعت گذشته بود و من همچنان بیدار بودم که با صدای در و با حس حضور
میلاد بلاخره چشمام رو بستم وخوابیدم
.................
دوروز بعد
ظرف سمنو رو روی سفره ی ساتن شیری گذاشتم . عقب رفتم و متفکر به سفره ی تزئین
شدم نگاه کردم. هفت تاسین کامل بود
سرمو چرخوندم و به خاله مه لقا گفتم:


_به نظرتون خوب شده خاله؟
_اول اینکه قرار شد بگی مامان...

romangram.com | @romangram_com