#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_133

دخترعممه . با لحنی آروم تر از قبل گفتم:
_هستی به خودت بیا. منی که الان روبه روتم زن دارم. متوجهی؟ کسی که الان داری
بهش ابراز احساسات میکنی متعلق به کسی دیگس. اینا رو خرج یکی کن که بتونه جواب
احساست رو بده. من تو رو مثل مینا میبینم.. مثل خواهرم.. همین
_نمیتونمممم... سعی کردم ولی نشد فراموشت کنم
_میتونی.. باید بتونی.. منو تو هیچ وقت ما نمی شدیم.. حالا هم بهتره سریع راه بیوفتی تا
بقیه متوجه دیر کردنمون نشدن


دیگه نزدیک ویلا بودیم. رفتم داخل و کلید ماشین رو از جاکلیدی برداشتم. گیتار رو
ازصندوق عقب درآوردم و از ویلا زدم بیرون. هستی هم پشت سرم میومد
_میلاد خواهش میکنم....
وسط حرفش پریدم
_هستی دیگه ساکت شو.. نزار حرمت ها بیشتر از این بشکنه
حرفی نزد، یعنی نباید هم بزنه
پاتند کردم و زود رسیدیم پیش بقیه. همچنان اخمام توهم بود.
_بیا اینم گیتار


انداختمش تو بغل آراد و کنار هانای اخمو نشستم. روشو برگردوند ازم. میدونستم بخاطر
اومدنه هستیه. خم شدم و کنار گوشش گفتم:
_تقصیر من نبود خودش به زور اومد
_به من ربطی نداره
_به تو ربطی نداره و اینجوری اخمات توهمه؟

romangram.com | @romangram_com