#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_132
پشت سرم راه افتاد. نگران هانا و فکرایی که الان راجبم میکرد بودم. هرچند میدونم منو
نمیخواد ولی بلاخره من شوهرشم و مسلما دوست نداره دختری رو کنارم ببینه همونجور که من
دوست ندارم پسری دور ورش ببینم.
بی اهمیت به حضور هستی راه میرفتم که قدم هاش رو تند کرد و باهام هم قدم شد
_فکر میکردم دوستش نداری!
برگشتم سمتش:
_چی؟
_هانا رو میگم. فکر میکردم دوسش نداری...
پوووفی کشیدم. حالا که خودش حرفش رو پیش کشید باید یه جوابی بهش بدم تا دست
از این رفتارای بچگانش برداره.
داشتم فکر میکردم چی جوابش رو بدم که باز به حرف اومد:
_ ولی با فهمیدن بارداریش فهمیدم اشتباه کردم. آخه مگه من چی از این دختره کم
داشتم؟
ایستادم رو به روش وبا لحن تندی گفتم:
_این دختره که میگی اسم داره. هانا. معلومه که دوسش دارم تو هم بهتره دست از این
رفتارای بچگانه و احمقانت برداری. دلم نمیخواد هانا رو با این چیزا ناراحت کنی...
یهو زد زیر گریه و گفت:
_ ولی من همیشه دوستت داشتم و دارم اما تو همش منو واحساسم رو نادیده گرفتی. مگه
من چی از هانا کم دارم؟چرا منو نمی بینی؟
دلم برای خودش و عشق نافرجامش سوخت.. واقعا سوخت.. هرچی هم باشه باز
romangram.com | @romangram_com