#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_130
*_پسرم زود بیایین غذا بخورین باز بخوابین
+_عمو جان از بس کم خوابین لاغر شدین تو این روزها. حتما به فکر جبران باشین
خندیدم و دست هانا که ساکت سر به زیر انداخته بود رو گرفتم و سمت میز رفتم
_شما لطف دارین همه. حتما به توصیه هاتون عمل میکنیم
آراد_ روتو برم من !
_بیا برو من مشکلی ندارم
_بیا شامت رو بخور سنگ پا
نشستیم و در جمعی شاد شاممون رو خوردیم.
بعد شام همگی پیاده به سمت دریا رفتیم. همه جلو افتادن و منو هانا آخر از همه کنار
مامان بزرگ آروم راه میرفتیم و به نصیحت هاش گوش میکردیم. کمی هم از خاطراتش باآقاجون
تعریف میکرد.
حرفای خوبی بودند. کلا وقتی پیش مامان بزرگم احساس آرامش میکنم.
توی ساحل روی شن ها زیرانداز پهن کردیم و همگی نشستیم. هوا خیلی خوب و خنک
بود و کمی هم باد میوزید. منو آراد بلند شدیم تاکمی چوب جمع کنیم واسه درست کردن آتیش
آراد_ بیا بریم اینور جنگل چندتا تیکه چوب بیاریم
_باشه
سمت جنگل رفتیم و با دستایی پراز چوب برگشتیم. با استفاده از چند تیکه کاغذ و
کارتون آتیش رو روشن کردیم.
همه جوونا دورتا دور آتیش روی شن ها با فاصله ی کمی از بقیه نشستیم. بزرگترا همونجا
موندن و مشغول حرف زدن شدن.
romangram.com | @romangram_com