#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_129

_بخوااااب و اینقدر منو حرص نده


تکونی روی تخت خوردم و با ارامش چشمام رو بستم.
هیچ لذتی بالاتر از حرص دادن دخترا نیست. زود خوابم برد..
با تکون دستی چشم باز کردم. کمی طول کشید موقعیتم رو درک کنم. خوابالود به مینا
که بالای سرم بودگفتم:
_چیه؟
_ پاشید دیگه ساعته خوابین. هر چی در زدم جواب ندادین منم اومدم داخل...
میخواییم شام بخوریم و منتظر شماییم
_ساعت چنده؟
_هشت


_ اوووه چقد خوابیدیم. برو الان میاییم
_باشه فقط زود که همه گرسنه ایم
و رفت بیرون. روی تخت نشستم و کش و قوصی به خودم دادم. خیلی خوابیده بودم
مطمئنم شب خوابم نمیبره. هانا رو هم بیدار کردم و دقیقه بعد رفتیم پایین. سلام کردیم و
جواب های بسیار زیبایی هم شنیدیم:
_ساعت خواب
+_چه زود بیدار شدین!
:_همیشه انقدر کم میخوابین؟
_خسته نباشین


romangram.com | @romangram_com