#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_97
برگشتم طرفش! داشت نگاهم مي كرد! يه جوري! همون جور كه ما دخترا مي دونيم!
بالاخره با مادرم برگشتيم خونه و اونا رفتن اما اين رفتن اول يه اومدن بود!
هفته بعد درست همون پنجشنبه ساعت پنج بود كه زنگ خونمونو زدند و مادرم ايفون رو جواب داد. نمي دونستم كيه اما حرفاي مادرم خيلي عجيب بود! داشت تشكر مي كرد. دعا و تعارف و دعوت! اومدم نزديك و با اشاره ازش پرسيدم كيه؟ يه خرده بعد در حياط رو زد و به من گفت:
-لباس بپوش بپر پايين!
-كيه؟
-ساسان خان! انگار برات كار پيدا كرده!
-براي من؟ از كجا مي دونست كه.....
"نذاشت حرف بزنم و گفت:
-برو پايين معطلن!
تند روپوشم رو پوشدم و دويدم طرف در و وازش كردم و از پله ها رفتم پايين. در حياط وا بود و ساسان اون طرف وايساده بود و داشت تو خيابون رو نگاه مي كرد . همون جور كه اروم مي رفتم نگاهش كردم. پسر خوش قيافه اي بود اما مهمتر از اون همت و مسئوليت پذيريش بود كه حس احترام رو تو ادم ايجاد ميكرد! يه مرد متعهد! كس كه مي شد بهش اعتماد كرد:
-سلام ساسان خان!
يه مرتبه برگشت طرف من و زود سلام كرد و گفت:
-ببخشين متوجه اومدمنتون نشدم!
-بفرمايين بالا!
-خيلي ممنون همين جا خوبه!
-اخه اينطوري كه خيلي بده!
-نه! نه! ممنون! غرض از مزاحمت اين بود كه شنيده بودم از مادرم كه شما دنبال يه كار نيمه وقت هستين!
romangram.com | @romangram_com