#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_96
دوتايي را افتاديم طرف خونه خانم اتابكي و همونجور كه مي رفتيم گفتم:
-قلبشون ناراحته؟
-كي؟!
-پدرتون!
-اهان بعله!
-انشالله چيزي نيست! خوب ميشن!
-ممنون.!
"رسيديم جلوي خونه مهناز خانم و زنگ زدم اما معلوم شد كه سفره امروز اونجا نست و خونه خانم سليمانيه! دوتايي راه افتاديم طرف خيابون پاييني و همونجور كه مي رفتيم يه مرتبه ساسان گفت:
-ببخشين بهتون دروغ گفتم!
"يه ان ترسيدم. يعني چي رو بهم دروغ گفته؟ يه مرتبه هزار تا فكر اومد تو سرم و همونجا واستادم كه كه سرش رو پايين انداخت و گفت:
-قلب پدرم مشكلي نداره! با برادرم كوچيكم دعواشون شده و اونم از خونه قهر كرده رفته! الان سه چهار ساعهته! وقتي برگشتم خونه ديدم پدرم خيلي ناراحته و عصبانيه! دلش شور افتاده! يعني برادرم جوونه! فقط هفده سالشه! تو اين سن و سال جووونا اگه يه همچين شرايطي براشون پيش بياد و يه دوست نابابم داشته باشن يه مقدار خطرناكه! متوجه ميشين كه؟
"يه نفس راحت كشيدم! نمي دونم چرا ايه احساس عجيبي پيدا كردم! يه احساس خوب! خوب براي اين كه منو غريبه ندونسته و حقيقت رو بهم گفته! يه لبخند بهش زدم و گفم:
-جوونا تو اين سن و سال حساس ميشن! خودمونم يه موقع تو اين سن و سال بوديم ! نگران نباشيد! چيزي نمي شه!
"دوتايي راه افتاديم و كمي بعد رسيديدم دم خونه ي خانم سليماني و زنگ زدم و مادرم رو خواستم. وقتي ماردم ايفونرو جواب داد بهش گفتم كه حال پدر ساسان خان كمي بد شده و اومدن دنبال ايران خانم. سه چهار دقيقه به بعد مادرم و ايران خانوم از خونه اومدن بيرون ! بيچاره ايران خانم خيلي ترسيده بود! مخصوصا دست مادئرم رو گرفتم و كمي بردمش اون طرف تر تا ساسان بتونه جريان رو به مادرش بگه اونقدر هول نكنه! خودمم يواش جريان رو به مادركم گفتم اما بهش سپردم كه به روي خودش نياره"
يه لحظه بعد ابران خانمم جريان رو فهميد و خيالش راحت شد ، شروع كرد:
-خدا منو ب=مرگ بده ، كه از دست شماها راحت بشم! يه روز خوش برام نذاشتين! گردش و تفريحي كه ندارم! خبرم دلم به همين سفره ها خوشه كه هر دفعه بايد تنم رو اينجوري بلرزونيد! بريم! بريم ببينم چه خاكي بايد تو سرم كنم!
"سامان جلوي من و مادرم خجالت كشيد و سرش رو انداخت پايين و چهارتايي راه افتاديم و همونجور كه ايران خانم غر ميزد و هي اروزي مرگ خودشو مي كرد رسيديدم. تو خيابون خودمو و ازشو خداحافظي كرديم كه ايران خانم شروع كرد از من تشكر كردن! يه تشكر و يه اروزي مرگ براي خودش"
داشتم جواب اونو مي دادم كه سنگيني نگاه ساسان رو رو خودم احساس كردم!
romangram.com | @romangram_com