#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_98
-بعله خيلي ممنون!
-من با مدير اموزشگاه صحبت كردم. قرار شده كه شما كمي كتاباي عربي دوره راهنمايي رو مرور كنيد. منم سعي مي كنم چند تا شاگرد براتون پيدا كنم ! البته اونايي كه مطمئن هستن!
چون بايد تشريف ببريد منزلشون! يكي دوتا شونم خودم ميشناسم. يعني بهشون رياضي درس مي دم. اگر چنانچه مايل هستيد از پنجشنبه ديگه شروع ميشه! حق التدريسش خيلي زياد نيست اما بدم نيست!
- به زحمت افتادين!
-اين حرفا چيه؟كاري نكردم راستي رشته تحصيليتون چيه؟
-جامعه شناسي!
-براي استخدام ميشه يه كارايي كرد!
-مشكله!
-پارتي ميخواد ديگه!
-كه من ندارم!
يه مكثي كردو بعد صورتش سرخ شد و گفت:
-گاهي مي ديدمتون! موقعي كه مي رفتين دانشگاه!
هيچي نگفتم و نگاهش كردم كه زود گفت:
-گاهي مسيرمون با هم يكي بود! يعني زمان رفتنمون!
نمي دونستم اين جور وقتا چي بايد بگم؟ بايد بگم مرسي؟ بايد بگم بعله؟! بايد بگم خب كه چي؟! خوشبختانه خودش دنباله صحبتش رو گرفت:
-انقدر اسيرروزمرگي هستيم كه گاهي خودمونو فراموش مي كنيم!
-همين طوره!
-روزا چيكار مي كنيد؟
romangram.com | @romangram_com