#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_94

يه چيزي حدود دويست سيصد صفحه تحقيق و مصاحبه و نظر وهي و اين چيزا بعدشم كه ديگه واويلا اگه بگم باور نمي كنميد مي خواست بره خواستگاري!!!!
يعني درست مثل پسرا كه با خونواده شون ميرن خواستگاري يه دختر اونم ميخواست با خوواده اش بره خواستگاري يه پسر و عكس و العملش رو به عنوان يه تجربه و ازمايش بنويسه!
هرچي بهش مي گفتيم بابا دست وردار ، گوش نمي كرد! بالاخره كارخودشو كرد! انقدر به سروناز و من التماس كرد تا بالاخره سروناز راضي شد ادرس يه پسر از اقوامشون رو بهش داد!
هرچند تا اخرين دقيقه از ترس داشتيم سكته مي كرديم اما اخرش به خير و خوشي تموم شد! يعني رفتيم خواستگاري يه پسر!
بيچاره شدم تا دايي ام رو راضي كردم باهامون بياد اما به پدر و مادرم حرفي نزنه! خود شهرزاد با بدبختي داداشش رو اورد! يه سبد گل با يه جعبه شيريني گرفتيم و من و دايي و شهرزاد و برادرش رفتيم در خونه ي فاميل سروناز و زنگ زديم و رفتيم تو!!!! البته سروناز همونجا تو خيابون قايم شده بود كه اگه اتفاقي افتاد بياد جلو كه بالاخره اومد! يعني وقتي كه كار داشت بالا مي گرفت و مي خواستن از خونه بيرونمون كنن خودشو رسوند و قضيه با شوخي و خنده تموم شد! جالب اينكه شوخي شوخي شهرزاد با هموني كه رفته بود خواستگاريش ازدواج كرد!
بگذريم! اين قسمت از زندگيم رو تعريف كردم چون يه ربط كوچيك با يه جاي ديگه سر گذشتم داشت!
روزاي دنشگاه عالي بود. عالي و فلراموش نشدني اما بعدش ديگه اينطوري نبود! ديگه وارد زندگي واقعي شده بودم. پدرم يه كارمند ساده بود كه سال بعد از دانشگاه بازنشسته شد . ماها مستاحر بوديم. اجاره خونه !خرج زندگي! دوتا بچه بزرگ!
برادرم راهنمايي بود و منم كه در به در دنبال كار! پدرمم كه بازنشسته شده بود با چندغاز حقوق بازنشستگي ! از روش خجالت مي كشيدم!
بيچاره بعد ار يه عمر خدمت بايد حالا كه وقت استراحتش =بود بازم كار مي كرد! رفته بود اژانس اونم به زور ماشنش يه پيكان مدل پايين بود و بهش طرح نمي دادند و از صبح مي رفت تو اژانس و فقط مسافراي خارج از طرح مي رفت!
با سختي و بدبختي يه پولي در مي اورد و زندگي مونو يه جوري مي گذرونديم! منم دنبال كار بودم. يعني كار بود اما به درد من نمي خورد! بالاترين حقوقي كه بهم مي دادند به پول اون موقع طوري بود كه فقط خرج خودم مي شد! پول رفت و امد و لباس اين چيزا!
تا ساعت چهاربعداز ظهر تو يه شركت بودم و يعدش مي گشتم دنبال يه كاري كه بتونم تو خونه انجام بدم! دلم ميخواست يه جوري به پدرم كمك كنم! اما نمي شد! كاري نبود كه بشه شبا تو خونه انجام داد!
يه مدت گلسازي رفتم كه فايده نداشت! رفتم كلاس خياطي اما استعدادش رو نداشتم! يعني از خياطي متنفر بودم! هركاري مي كردم نمي تونستم يادش بگيرم! بالا=خره ولش كردم!
يه مدت به فكرم افتاده بود كه يه كتاب اشپزي بنويسم و چاپش كنم. البته خودم كه اشپزي بلد نبودم! غذاا رو مادرم بگه منم بنويسم! مي خواستم مثلا تقلب كنم! اونم نشد مادر بيچاره ام با اينكه اشپزيش خيلي عالي بود اما فقط يه تعداد غذاها رو يه صورت تكراري درست مي كرد! كله جوش و قيمه با قارچ و ماروني و قورمه سبزي با سويا و يكي دوتا ديگه!
كاري به عنوان شغل دوم هم پيدا نكردم تا اينكه يه پنجشنبه رسيد!
پنجشنبه ها تا ساعت يك بيشتر شركت كار نمي كردم! تقريبا ساعت پنج بعد از ظهر بود كه زنگ خونمون رو زدند! همون جور كه روزنامه دستم بود و داشتم تو صفحه نيازمندي ها دنبال كار مي گشتم ايفون رو جواب دادم:
-كيه؟
-ببخشيد! منزل اقاي.....؟
-بله بفرماييد؟

romangram.com | @romangram_com