#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_82
« پدر و پسره یه مکث می کنن. فریبرز از زیر دست و پا بلند می شه که پسره می گه »
پس اومدین حواستگاري ننه م؟!
« فریبرز در حالیکه داره لباسشرو درست می کنه می گه »
نخیر! اومدیم خواستگاري خود شما!
« تا اینو می گه، پسره با عصبانیت می گه »
بی شرف بی غیرت منو مسخره می کنی؟!
« ! دوباره شروع می کنن به کتک زدن فریبرز »
دوربین فریبا و خان دایی و زن پدر رو می گیره که یواشکی
از آپارتمان دارن می رن بیرون
جلو همون خونه، توخیابون
فریبا و خان دایی و زن پدر، نگران واستادن! تو همین موقع در خونه وا می شه و فریبرز
پرت می شه بیرون و در بسته می شه! فریبا اینا می آن دورش و تا می خوان از زمین
« بلندش کنن که فریاد فریبرز می ره هوا و می گه
چیکار می خواي بکنین؟! اگه دست بهم بزنین از هم سوا می شم! زنگ بزنین اورژانس
تهران!
خان دایی : ک کُ کُ ک کُ کُ تُکت زززززززز زدن؟!
فریبرز : آره، اما اگه اینجوري که شما گفتین، با تامل و وقفه می زدن که حرفی نبود! یه ده
دقیقه اي همینجوري می زدن!
romangram.com | @romangram_com