#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_25

همه ساکت می شن . خان دایی اشک ت چشماش جمع می شه و می شینه . فریبرزم »
« ناراحت میشه و می شینه و آروم می گه
آخه خواهر جون یه خورده فکر کن ! اینجا ایرانه! ماها همه فرهنگ خودمونو داریم ! من
هنوز وقتی عطسه م می گیره، یه جا وایمیستم و تو آسمون دنبال خورشید می گردم! ماها
هنوز تا یکی قیچی رو بهم می زنه، بهش میگیم نزن دعوا می شه ! ماها هنوز تو سال
2005 می گیم اگه به سگ آب بپاشی زیگیل دي می آري ! ماها هنوز وقتی می خوایم
آبجوش بریزیم زمین، قبلش اجَنه ها رو خبر می کنیم که ردشن آبجوش روشون نریزه!
ماها هنوز اسیریم! اسیر این چیزا و هزار تا خرافات دیگه!
حالا تو می خواي یه همچین جایی، راه بیافتی بري خواستگاري پسراي مردم!
فریبا : همیشه یه اولین باري هس!
فریبرز : حتمام این اولین بار نصیب ماي بدبخت شده؟!
شایان : فریبا خانم درست می گن. ما نباید حق انتخاب رو از ایشون بگیریم.
فریبرز : ببحشین آقاي ماندلا! هوا تاریک بود نشناختم تون!
شایان : در رو واکن فریبرز!
فریبرز : صداي زنگ نیومد که!
« بعد داد می زنه »
کبري خانم! کبري خانم! انگار در می زنن!
« فریبرز با تعجب به شایان نگاه می کنه »! شایان : در قفس رو می گم

romangram.com | @romangram_com