#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_146
-بهش چی گفتی؟!
-گفتم روشنک تو خارج برنده شده!
بعد برگشت منو نگاه کرد و گفت:کار بدی کردم؟!
بهش دوباره خندیدم و گفتم:نه عزیزم!بالاخره می فهمید!
پدرم گفت:به تو چی گفت که فهمیدی ناراحت شده؟!
-چیزی نگفت فقط یه لبخند زد و گفت ایشالا همیشه خوب و خوش باشین!
-حتما" فکر کرده که حالا روشنک پولدار شده،دیگه همه چی تمومه!حالا ایشالا فردا شب میریم و درستش می کنیم!
**********
گاهی این فردا شبا انقدر دیر می رسن که آدم جونش به لبش میرسه!برای منم همین جور شدم! انقدر این دقیقه ها دیر گذشت که دیوونه شدم! دلم می خواست زودتر برم و ساسان رو ببینم!شاید اون اوایل فقط ازش خوشم می اومد اما حالا دیگه دوستش داشتم! دلم می خواست زودتر ببینمش!دلم می خواست شادی هامو باهاش قسمت کنم!با کسی که غصه هامو باهاش شریک شدم و می دیدم که خیلی داره زحمت می کشه که شاید بتونه کاری بکنه اما بازم می دیدم که نمی تونه و داره زجر میکشه!
بالاخره فردا شب رسید.همه لباسای نو و قشنگ پوشیدیم! خودم که دیگه هیچی!لباسی رو پوشیدم که اصلا" برای همین منظور خریده بودم!یعنی وقتی داشتم می خریدمش،فقط یاد ساسان بودم! خلاصه سوار ماشین شدیم و سر راه یه سبد گل و یه جعبه شیرینی گرفتیم و راه افتادیم و تقریبا" یه ساعت بعد رسیدیم به محله ی قدیمی مون! پدرم اول جلو خونه سابق مون یه ترمز کرد و همگی نگاهش نگاهش کردیم! هزار تا خاطره برامون زنده شد! خونه قدیمی،محل قدیمی،آدمای قدیمی!ساده اما صمیمی!
بعد گاز داد و رفتیم کمی جلوی خونه ساسان اینا واستادیم و پیاده شدیم. سر و وضعمون رو درست کردیم و سبد گل و جعبه شیرینی رو در آوردیم و یکیشون رو رامین گرفت و یکیش رو پدرم! بعد خندید و گفت:بریم خواستگاریه پسر مردم!
همه خندیدیم!تو همین موقع یکی یکی سرهای همسایه ها از تو پنجره اومد بیرون!خیلی هاشونو می شناختم!با همه سلام و احوالپرسی گرم کردیم! اکثرا" می دونستن چه اتفاقی برای ما افتاده و حالا که با اون ماشین شیک و آخرین مدل می دیدمون،کلی تعجب می کردن!
خلاصه چون یه خرده سلام و احوال پرسی ها طول کشید و سر و صدا بلند شد، مادر ساسان از پنجره سرش رو کرد بیرون و تا چشمش به ما افتاد اول یه خرده نگاهمون کرد و بعد زد تو صورتش و تند رفت تو که پدرم زنگ خونه شون رو زد!
یه خرده طول کشید که ساسان از پله ها دویید پایین!صدای پاهاش رو شنیدم!یه لحظه بعد در وا شد! انقدر تعجب کرده بود که نمی دونست چی بگه و چیکار بکنه؟تا چشمش به من خورد،یه لبخند بهش زدم!طفلک دیگه اون چند تا کلمه ای هم که آماده کرده بود یادش رفت! پدرم اینا خندیدن و رفتن تو و رفتن بالا.موندیم من و ساسان که تکیه ش رو داده بود به در خونه و فقط منو نگاه میکرد! آروم گفتم:برگشتم.
اومد یه چیزی بگه که دیگه صبر نکردم و از پله ها رفتم بالا! تند در رو بست و دویید دنبالم که پاش لبه پله ها گیر کرد و خورد زمین و تند بلند شد! برگشتم و بهش خندیدم! تازه اولین خنده رو کرد و زود خودشو رسوند و به من و دوتایی رفتیم بالا، در خونه شون! پدرم اینا هنوز داشتن سلام و علیک و احوالپرسی و این چیزا میکردن که ماهام رسیدیم!مادرش تند اومد جلو و تا سلام کردم و بغلم کرد و زد زیر گریه! ماچش کردم که اشکش رو پاک کرد که صورت من خیس نشه و بعد یواش در گوشم گفت:مادر فقط یه کلمه بگو!همینجوری اومد دیدن مون یا....
یه نگاه بهش کردم و خندیدم که همچین بغلم کرد که نزدیک بود نفسم بند بیاد!
بیچاره ها تو خونه چیزی نداشتن! مادرش داشت به پسر کوچکش پول می داد و میداد و همونجوری آروم بهش سفارش خرید می داد که پدرم از جاش بلند شد و دست پسر کوچیکش رو گرفت و گفت:اگه کسی پاشو از این خونه بذاره بیرون و ماهام بعدش رفتیم!
مادرش با خجالت گفت:خدا منو مرگ بده!آخه تو خونه چیزی که لایق شما باشه نداریم!
romangram.com | @romangram_com