#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_147
-لایق ما همون محبت شماس! از سرمونم زیاده!مهمون سر زدم خرجش پای خودشه!در ثانی! مگه با هم غریبه ایم یا ما فرق کردیم؟!
مادرم بلند شد و مادر ساسان رو با خودش برد نشوند و گفت: بیا خواهر بشین!دیگه خجالتمون نده!ما باید خیلی پیشتر از اینا می اومدیم!به جون روشنک همون روز اسباب کشی اومدم اما هیچکدوم خونه نبودین!بعدشم گرفتار شدم و رو سیاهی برام موند!
همه شروع کردن به تعارف کردن و این چیزا و دوباره نشستیم که پدر ساسان گفت:خب آقا بالاخره جریان چی شد؟ یعنی یه چیزایی رامین جون به ساسان گفته اما....
پدرم شروع کرد به تعریف کردن! تمام جریان رو گفت و وقتی حرفاش تموم شد پدر ساسان یه نگاهی به من کرد و گفت:الله اکبر!آدم تو کار خدا می مونه! الله اکبر! عجب خدایی داریم ما!چقدر ما بنده ها نادون و کم عقلیم بلا نسبت شما!
بعد یه مرتبه انگار تازه متوجه قضیه شد و با یه حالت سرخورده گفت: پس ما از این به بعد دیگه باید شما رو تو خواب ببینیم!
پدرم بهش خندید و گفت:برادر امثال ما آدما یه وقتی می شه که از اسب می افتن نه از اصل!منم از اسب افتادم!اصلم رو که فراموش نکردم!حالام که خدا خواست و نجاتمون داد! الانم اومدم با اجازه تون دنباله اون قضیه رو بگیریم!
بعد برگشت طرف ساسان و گفت:آقا داماد نمیره برامون چایی بیاره؟!ناسلامتی اومدیم خواستگاری آ!
بعد جعبه شیرینی رو گرفت جلو همه!
من و ساسان دو هفته بعد از ازدواج کردیم.
romangram.com | @romangram_com