#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_145
تو همین موقع رامینم اومد تو سالن و گفت:ساسان خیلی پسر خوبیه!همون موقع ها که تو رفتی،می اومد دم در خونه مون و وقتی من داشتم میرفتم مدرسه باهام حرف میزد بهم دلداری می داد و می گفت هر کاری دارم بهش بگم.چند بارم خواست بهم پول قرض بده اما من نگرفتم!یه بارم یه مرتبه گریه ش گرفت!یعنی اشک تو چشماش جمع شد و زود خداحافظی کرد و رفت! خیلی پسر خوبیه!
-عجب؟!
یه چیزی تو دلم بود و نمی تونستم بگم که پدرم جای من گفت: حالا نکنه زن گرفته باشه؟!
یه حال بدی شدم!اگه ساسان ازدواج کرده باشه چی؟!یعنی منتظرم نمونده؟!
دوباره پدرم گفت:موقع اسباب کشی ازشون خداحافظی نکردی؟!
مادرم که تو فکر بود گفت: راستش نه! یعنی گذاشته بودم روز آخر اما وقتی رفتم در خونه شون، هیچکس خونه نبود!خیلی بد شد! باید تو این مدت یه سر بهشون میزدیم!خیلی بد شد!
سرم پایین بود و داشتم فکر می کردم که یه مرتبه رامین خندید! همه سرها چرخید طرفش که با همون خنده گفت:من بهشون سر زدم!
بی اختیار همه با هم گفتیم:کی؟!!
-چهار پنج روز پیش!یعنی رفتم در خونه شون و با ساسان خان حرف زدم!رفته بودم ازش تشکر کنم!
پدرم یه نگاه بهش کرد و با خنده گفت:ای پدر سوخته!رفته بودی فقط تشکر کنی؟!
-آره به خدا بابا جون!
-حالا بالاخره چی فهمیدی؟زن گرفته یا نه؟!
بعد برگشت طرف من و نگاهم کرد!تا کلمه نه رو شنیدم آروم شدم!انقدر از کار رامین خوشحال بودم که دلم می خواست بپرم و ماچش کنم اما نمیشد! فقط با یه لبخند ازش تشکر کردم که گفت: منتظر روشنک مونده!اما....
پدرم تند گفت:اما چی؟!
-یه خرده ناراحت شد! یعنی من اینطوری فکر کردم!
-چرا؟
-وقتی جریان رو بهش گفتم!
-بهش چی گفتی؟!
romangram.com | @romangram_com