#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_144

پدرم گفت:کسی از اینایی که اومدن جلو پسندیدی؟!
هیچی نگفتم!دوباره گفت:از اون ساسان خبری داری؟
‏-از اون روزی که پونصد هزار تومن قرض کرده بود و آورده بود دم در،تا حالا نه! یعنی فرداش رفتم دم خونشون و یه خداحافظی و عذرخواهی کردم. دیگه خبری ندارم!
مخصوصا" اینو گفتم که پدرم بفهمه ساسان برامون پول آورده بود!
‏-ساسان پونصد تومن پول آورده بود؟!
‏-از چند نفر قرض کرده بود! می گفت بازم سپرده که شاید بتونه یه مقدار دیگه م جور کنه!
‏-اینو دیگه نمیدونستم!می دونستم که شماها رو یکی دو بار آورده ملاقات و بهتون سر می زده اما جریان پول رو نمی دونستم!
مادرمم با تعجب گفت:پس چرا به من نگفتی؟!عجب پسری! باریک اله!
پدرم یه مکثی کرد و گفت:باید حداقل یه تشکر ازشون بکنیم! تشکر و عذرخواهی!برنامه شونو بهم زدم من ،اما شاید قسمت این بود!شاید حالم قسمت یه چیز دیگه باشه!شایدم همون باشه!می گما! چطوره فردا شب یه سر بریم اونجا؟!هم محل قدیمی مون رو می بینیم و هم یه دیداری تازه می کنیم!چطوره روشنک جون؟ موافقی؟!
‏-هر چی شما صلاح بدونین!
‏-اگه بریم و دوباره صحبت قبل رو پیش بکشن چی بگم من؟!
‏-هر جور خودتون صلاح می دونین!
‏-آخه اینکه جواب نشد دخترم! اگه اونو پسندیدی بگو و خیال ما رو راحت کن!
سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم که مادرم گفت:هنوز راضی ای که با ساسان عروسی کنی؟!
بازم هیچی نگفتم و همونجور سرمو انداختم پایین که پدرم خندید و گفت:سکوت علامت رضاس؟!آره؟!
این مرتبه سرمو بلند کردم و خندیدم که پدرم گفت:الهی به امید تو! ایشالا مبارکه! بچه خوبی بود!تو رو هم مثل اینا برای پول و ثروت نمی خواست! بریم که جبران اون دفعه رو بکنیم!حالا پول رو ازش گرفتی؟!
‏-نه بابا جون درست نبود این کارو بکنم!
‏-آره بابا جون!خوب کاری کردی! آدم دوست و دشمنش رو این جور وقتا میشناسه!

romangram.com | @romangram_com