#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_143
پدرم خندید که عموم تازه متوجه شد دیگه داره زیادی اظهار نظر می کنه برای همینم دو سه تا سرفه کرد و گفت:از ما گفتن! حالا عمو جون چه نقشه هایی برای آینده خودت کشیدی؟
-هر چی بابا بگن!
-آفرین دخترم!آفرین!خدا بچه م به آدم میده،این طوری بده!حالا دلت میخواد یه سرمایه گذاری خوب با هم بکنیم!شریکی!
اومدم بگم که شما همین چند وقت پیش آه در بساط نداشتین! چطور حالا می خواین شریک من بشین؟!بازم جلو خودمو گرفتم و گفتم:هر طور بابا صلاح بدونن!
برگشت طرف پدرم و گفت:حسن!نکنه سرخود کاری بکنی آ!قدم خواستی ورداری اول به من بگو بعد!
پدرم دوباره خندید!مادرم فقط نگاه می کرد و حرص می خورد. عموم برگشت طرف من و گفت:آپارتمانا که گفتی برای چی خریدی عمو جون؟
بعد دوباره برگشت طرف پدرم و گفت:چی خریدن حسن؟!
-دو تا آپارتمان.یکی برای رامین و یکیم برای خودش.بالاخره باید سروسامان بگیره دیگه!
-البته!البته!ایشالا! به شادی و مبارکی!راستش حالا که حرفش شد بذار منم بگم! می خواستم یه قراری بذاریم که تو یه وقت مناسب،تو همین هفته،ماها یه جور دیگه بیام اینجا! یعنی چیز تازه ای که نیس! من از همون وقت که روشنک جون به دنیا اومد،به زن داداشت گفتم که خیالم دیگه راحت شد! دیگه میدونم پسرم یه همسفر و شریک خوب و خانم تا آخر عمرش داره! این خانم همون موقع گفت حسین بریم یه انگشتری چیزی ببریم که دیگه پس فردا حرف توش در نیاد اما من گفتم یعنی چه؟!چه حرفی توش دربیاد؟!دیگه مثل قدیمیا که پا نمیشن برن ناف این یکی رو برای اون یکی ببرن! این چیزا قدیمی شده!دختر عمو و پسر عمو عقدشون تو آسمونا بسته شده! دیگه حرف زدن نداره که!گفت اگه خدای نکرده یه وقت حرف نامزدی و این چیرا بشه و پای غریبه بیاد تو فامیل چی؟!گفتم به این روی قبله اگه برادر من بخواد یه همچین کاری بکنه دیگه اسم ازش نمیارم!باید ترک منو بکنه! ازش نمی گذرم!اون دنیا باید جواب من و بابا و مادرش رو بده!
تو همین موقع زن عموم پرید تو حرفش و با خنده گفت: حسین آقا! شما همچین حرف میزنی که انگار حسن آقا غیر از این گفته! خیالاتی شدی؟!
عمومم یه مرتبه خندید و گفت: نه بابا! دارم میگم مثلا"! الحمد الله که بین ما دو تا برادر تا حالا یه همچین حرفا و چیزایی نبوده!
برگشتم یه نگاه به پسر عموم کردم که داشت منو نگاه میکرد و می خندید!همین جوری نگاهش کردم!یاد اون روز افتادم که عین ماست،سرد و بی روح،نشسته بود و گریه منو تماشا می کرد! همچین نگاهش کردم که خنده رو لباش ماسید! نمیدونم چرا یاد ساسان افتادم! لحظه آخری که صبح اومده بود اون طرف خیابون واستاده بود که شاید بتونه برای آخرین بار منو ببینه! تو دلم یه جوری شد! اون منو همون موقع می خواست! فقیر و بی پول مثل خودش! اون خود منو دوست داشت!
پدرم در جواب این حرفا، فقط به عموم گفت:چاییت یخ کرد!
دیگه م هیچی نگفت اما یه لبخند تلخ رو لباش بود!
عموم اینا اون شب بعد از یه ساعت نشستن،رفتن اما فرداش پای بقیه قوم و خویشا وا شد! عمه م!دایی م!خاله م و بقیه فامیل!بوی پول رو کاملا" حس کرده بودن!کار ما تو اون چند روز فقط شده بود مهمونداری و پذیرایی! اونم از چه کسایی!
یه هفته ای وقتمون به این چیزا گذشت!یکی دو روز بعد از این که همه اومدن و رفتن و اونایی که پسر داشتن به طور غیر مستقیم حضوری و مستقیم تلفنی ازم خواستگاری کردن و اونایی که دختر کوچیکتر از رامین داشتن اعلام آمادگی کردن که در ده سال آینده حاضرن دخترشون رو به رامین بدن و تو این مدتم،به قول خودشون امانتدار دخترشون برای رامین هستن،پدرم منو صدا کرد و نشوند بغلش و گفت:خب بابا جون!تمام خواستگارات رو دیدی!حالا نظر خودت چیه؟!
سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم که مادرمم اومد و نشست یه طرفم و گفت:حالا وقت خجالت نیس مادر!حرف بزن!
آروم گفتم:هر جور شما صلاح بدونین!
romangram.com | @romangram_com