#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_140
بعدش یه زنگ به پدر شهرزاد زدم!اونم همینطور تشکر تشکر تشکر! دعا!دعا!دعا! بقیه ش دیگه شادی بود! شادی و برگشت به خاطرات این چند وقته!مرور سختی ها!بلاهایی که سرمون اومده!اما همه شون رو با شادی مرور کردیم!حالا دیگه برامون یه خاطره شده بودن!
پدرم از سختی و تنهایی و غم و غصه های زندان گفت! از وقتی که اونجا، ناامید و شکست خورده، به آینده تاریک ما نگاه می کرده! سرزنش و شماتت و پشیمونی! اما بالاخره، با لطف خدا همه تموم شد! فرداش با شهرزاد تماس گرفتم و بهش گفتم که صد هزار دلار بده به همون خیریه! بعدش رفتم و یه کادوی خیلی خیلی خوب و گرون قیمت گرفتم و با مامانم و بابام و رامین،رفتیم خونه پدر شهرزاد برای تشکر حضوری!
انقدر ازشون تشکر کردیم که خودشون خسته شدن اما ما نه! پس بازم تشکر کردیم! تا لحظه آخر که از اونجا اومدیم بیرون! دیگه مونده بود سر و سامون دادن وضع خودمون! یعنی می خواستم یه آپارتمان برای خودم و یکیم برای رامین بخرم.
دو هفته ای طول کشید تا دو تا آپارتمان خریدم. یه مغازه م تش یه جای خوب خریدم که پدرم اونجا مشغول بشه.بعدشم یه ماشین شیک و عالی!
دیگه کاری نداشتم.اونقدرم پول برام مونده بود که دیگه عقلم نمی رسید کجا باید سرمایه گذاری کنم! گذاشتمش در مرحله بعدی!فقط یه مقدارم به چند نفر که میشناختم کمک کردیم که زندگی اونام درست بشه و یکی دو نفر که پدرم باهاشون تو زندان آشنا شده بود و وضعیت پدرم رو داشتن،از زندان آزاد کردیم!
تو این مدت،خبر همه جا پخش شده بود!تو تمام فامیل!
تو این مدت،خبر همو جا پخش شده بود!تو تمام فامیل! یعنی تو همون روزا که تازه برگشته بودم، یه روز پدرم به عمه م زنگ میزنه! فقط برای گله گی! حالا نه تنها بو خاطر اینکه هیچ کمکی نکردن!اونکه جای خود! اما اونا به خودشون زحمت ندادن که حتی یه بار برن دیدن پدرم تو زندان یا اینکه یه سری بزنن به ماها! واقعا" که!
خلاصه وقتی زنگ میزنه و عمه م صداشو میشنوه،اول فکر میکنه که از تو زندان زنگ زده که خودش مستقیما" کمک بخواد! برای همین باهاش خیلی سرد برخورد می کنه اما وقتی پدرم بهش میگه که آزاد شده و براش جریان رو تعریف می کنه، وضع عوض میشه! دیگه پدرم می شه عزیز فامیل!
آدم بعضی چیزا رو که حتی با چشمای خودشم می بینه نمی تونه باور کنه!یکیش دو رویی های آدماس! آدمایی که تو یه لحظه هزار تا رنگ عوض می کنن! آدم که نه! بوقلمون!
عمه شماره خونه رو می گیره و از فرداش تلفن ها شروع میشه! یکی یکی همونایی که اصلا" به ما رو نشون نداده بودن،طی تماس های مکرر! آمادگی خودشون رو برای پرداخت خسارت و دیه و این چیزای تصادف پدرم اعلام می کنن!!!
حالا اینکه خوبه!اومدنشون تماشایی بود!اومدن و حرفایی که میزدن و ابزار احساساتی که برای پدرم و ما می کردن!
موقعی که تلفن می زدن،چون پدرم یا مادرم صحبت می کردن،من چیزی نمی فهمیدم اما وقتی چند روز گذشت و مطمئن شدن که پدر و مادرم کمی آروم شدن،اولین کسی که خودشو رسوند خونه ما،یعنی به قول خودش وظیفه خودش دونست که زودتر از بقیه بیاد خونه مبارکی، عموم بود!فقط این یکی رو براتون میگم که بعضی از آدما رو بشناسین! هر چند که در مقابل هر آدم بدی،یه آدم خوب هس اما...
شب دور هم نشسته بودیم تو خونه و می گفتیم و می خندیدیم یعنی رامین و پدرم تو سالن نشسته بودن و من مامانم داشتیم شام درست می کردیم.میرفتیم تو آشپزخونه و می اومدیم و به حرفا و جوک هایی که رامین می گفت می خندیدیم که یه مرتبه زنگ خونه مون رو زدن! همه با تعجب به همدیگه نگاه کردیم که رامین پرید و آیفون رو جواب داد و یه مکثی کرد و بعد مات برگشت طرف من و گفت: عمو اینان!
یه مرتبه مادرم گفت:این وقت شب؟!
تو این مدت،خبر همو جا پخش شده بود!تو تمام فامیل! یعنی تو همون روزا که تازه برگشته بودم، یه روز پدرم به عمه م زنگ میزنه! فقط برای گله گی! حالا نه تنها بو خاطر اینکه هیچ کمکی نکردن!اونکه جای خود! اما اونا به خودشون زحمت ندادن که حتی یه بار برن دیدن پدرم تو زندان یا اینکه یه سری بزنن به ماها! واقعا" که!
خلاصه وقتی زنگ میزنه و عمه م صداشو میشنوه،اول فکر میکنه که از تو زندان زنگ زده که خودش مستقیما" کمک بخواد! برای همین باهاش خیلی سرد برخورد می کنه اما وقتی پدرم بهش میگه که آزاد شده و براش جریان رو تعریف می کنه، وضع عوض میشه! دیگه پدرم می شه عزیز فامیل!
romangram.com | @romangram_com