#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_141

آدم بعضی چیزا رو که حتی با چشمای خودشم می بینه نمی تونه باور کنه!یکیش دو رویی های آدماس! آدمایی که تو یه لحظه هزار تا رنگ عوض می کنن! آدم که نه! بوقلمون!
عمه شماره خونه رو می گیره و از فرداش تلفن ها شروع میشه! یکی یکی همونایی که اصلا" به ما رو نشون نداده بودن،طی تماس های مکرر! آمادگی خودشون رو برای پرداخت خسارت و دیه و این چیزای تصادف پدرم اعلام می کنن!!!
حالا اینکه خوبه!اومدنشون تماشایی بود!اومدن و حرفایی که میزدن و ابزار احساساتی که برای پدرم و ما می کردن!
موقعی که تلفن می زدن،چون پدرم یا مادرم صحبت می کردن،من چیزی نمی فهمیدم اما وقتی چند روز گذشت و مطمئن شدن که پدر و مادرم کمی آروم شدن،اولین کسی که خودشو رسوند خونه ما،یعنی به قول خودش وظیفه خودش دونست که زودتر از بقیه بیاد خونه مبارکی، عموم بود!فقط این یکی رو براتون میگم که بعضی از آدما رو بشناسین! هر چند که در مقابل هر آدم بدی،یه آدم خوب هس اما...
شب دور هم نشسته بودیم تو خونه و می گفتیم و می خندیدیم یعنی رامین و پدرم تو سالن نشسته بودن و من مامانم داشتیم شام درست می کردیم.میرفتیم تو آشپزخونه و می اومدیم و به حرفا و جوک هایی که رامین می گفت می خندیدیم که یه مرتبه زنگ خونه مون رو زدن! همه با تعجب به همدیگه نگاه کردیم که رامین پرید و آیفون رو جواب داد و یه مکثی کرد و بعد مات برگشت طرف من و گفت: عمو اینان!
یه مرتبه مادرم گفت:این وقت شب؟!
یه مرتبه مادرم گفت: این وقت شب؟!
بعد یه خنده کرد از اون خنده ها! پدرمم با همون خنده جوابشو داد اما اشاره کرد که یعنی هیچی نگیم و گفت که مهمون حبیب خداس!مادرم اومد یه چیزی بگه که پدرم زود گفت اگه ماهام مثل اونا رفتار کنیم که دیگه فرقی باهاشون نداریم!دیگه مادرمم حرفی نزد و رامین در رو وا کرد.
یه خرده طول کشید تا اومدن بالا و اول از همه یه سبد گل به چه بزرگی از در اومد تو! از پشتش هیچی معلوم نبود!نمی دونم چرا یه مرتبه خنده م گرفت وقتی زن عموم یه مرتبه سرش رو از پشت گل آ آورد بیرون و سلام کرد!کسی که یه چایی برای من که نیاورد هیچ، حتی از تو آشپزخونه بیرونم نیومد!
پشت سرش عموم و بعدش پسرش و بعدشم دختر عموی عزیزم!همه م گرم و صمیمی! درست مثل یه تأتر! یه نمایش!
عموم که تا از در رسید و خودشو چسبوند به بابام!
همچینم چسبیده بود که کنده نمی شد!یه اشکی تو بغل بابام ریخت که نگو!یه زبونی گرفت بود که نگو!
‏ عموم-حسن!حسن!کور شم و تو رو تو زندان نبینم!به جون بچه هام این دل راضی نشد که بیام و اون تو نبینمت! زن داداشت می گفت حسین برو یه سر بهش بزن!میگفتم خانم اولا" که دلم طاقت دیدنش رو نداره!بعدش!من این بیرون به دردش می خورم!خودت میبینی که! این تلفن از دست من نمی افته!دارم این در و اون در می زنم که یه کاری بکنم! چشم خودمو که نمی تونم کور ببینم! یه دوستم به اینه که یه پولی براش از این ور و اون ور جور کنم و یه دستم به اینه که چهار تا پارتی گیر بیارم که یه کاری براش بکنیم! بیا!آن!
یه مرتبه دست کرد از این جیب و اون جیب و جیب بغل و جیب شلوارش،چند تا دسته اسکناس هزار تومنی در آورد و یکی یکی انداخت جلوی پای پدرم رو زمین!
دیگه داشتم از خنده،خفه می شدم!پدرمم خنده ش گرفته بود و با یه لبخند به رامین که داشت حرص می خورد اشاره کرد که پول آ رو ورداره!
رامین تند پول آ رو از رو زمین جمع کرد و گرفت طرف پدرم که اونم گرفتشونو داد به عموم و با خودش بردش طرف سالن. حالا دیگه نوبت زن عموم بود!
حالا دیگه نوبت زن عموم بود! نقش عموم تموم شده بود که ناغافل زن عموم خودشو انداخت رو مادرم و زد زیر گریه و گفت:به این حسن گفتم بریم دیدنشون آ! گفت نه!گفتم بابا ملاحظه می کنیم که اینا الان ناراحتن،غصه دارن و نریم که داغشونو تازه کنیم اما اینا یه جور دیگه برداشت میکنن و سوتفاهم می شه ها! هرچی گفتم و این حسین گوش نکرد! یعنی حقم داشت! یه چشمش اشک بود یه چشمش خون اما اصلا" به روش نمی آورد! می گفت اگه من ناراحتیم رو نشون بدم که دیگه این طفل معصوما خودشونو میبازن! به جون تو همون روز که روشنک جون اومده بود خونه ما،یواش بهش اشاره کردم که بفهمن عموش دنبال کارشونه اما حرف نمیزنه تا کارا جور بشه!
اینو که گفت فقط نگاهش کردم! خودش خجالت کشید و روش رو کرد اون طرف و گفت:به به! چه خونه ای؟! مبارکتون باشه! چقدر قشنگه!چه....!

romangram.com | @romangram_com