#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_139

به مامان و رامینم همون روز خبر دادیم.یعنی بازم پدر شهرزاد رفت دنبالشون و با خودش برد خونه شون.تو راه آروم آروم جریان رو براشون گفته بود!
حالا وقتی از خونه پدر شهرزاد به من تلفن کردن و چه حالی داشتن و من چه حالی داشتم بماند!باید خودتون حدس بزنین! اصلا" نمی تونستیم با همدیگه صحبت کنیم!از زور گریه!از زور خوشحالی!یه کلمه حرف میزدیم و صد بار شکر خدا رو میکردیم! من اینور قربون صدقه شهرزاد می رفتم و مامانم اون طرف پدر و مادر شهرزاد رو دعا می کرد!
وقتی با رامین حرف زدم،بعد از همه این صحبت آ،ازم پرسید که کی برمی گردم!بهش گفتم که با کمک پدر شهرزاد،یه آپارتمان،یه جای خوب بخرن و وسایل تهیه کنن تا من ببینم اینجا برنامه م چی میشه!
پدرم پس فرداش برگشت خونه! دیگه خیالم راحت شده بود! مونده بود چونه زدن با شهرزاد! اصلا" حاضر نبود هیچی از این پول بگیره!فقط می گفت همون سه میلیون تومنش با پول بلیت هواپیما رو بهش پس بدم! بالاخره آخرش با داد و بیداد و دعوا، قبول کردن که قرضاشون رو که به بانک داشتن من پس بدم!
صد هزار دلار وام گرفته بودن که من بهشون دادم.حالا دیگه اونا چقدر از من تشکر می کردن،بماند!شده بود مثل یه بازی!یه دقیقه من از اونا تشکر میکردم و یه دقیقه اونا از من!
تقریبا" یه هفته بعد پدرم با کمک پدر شهرزاد،یه آپارتمان یه جای خوب شهر خریدن و یه مقدار وسایل و بعدش اسباب کشی کردن و رفتن اون خونه. منم چهار روز بعدش،با گریه و غم و غصه جدا شدن از شهرزاد اینا اما با قول اینکه بازم همدیگرو ببینیم،و با یه خاطره خیلی خوب و قشنگ برگشتم ایران!بی خبر! همونجور که تنها رفته بودم،تنهام برگشتم!
بقیه پولا رو هم گذاشتم تو حساب شهرزاد بمونه و وقتی رسیدم ایران و جابجا شدم، شهرزاد برام بفرسته.
بعد از اینکه کارای گمرکی انجام شد،یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه جدیدمون رو بهش دادم.ساعت نه شب بود که رسیدم جلو یه ساختمون خیلی شیک!آدرس همون بود.یه ساختمون نوساز خیلی قشنگ! زنگ رو زدم.طبقه دوم!وقتی صدای رامین رو شنیدم از زور گریه نتونستم هیچی بگم!رامین هی می گفت بله! بفرمایین! بفرمایین! اما من نمی تونستم هیچی بگم! فقط گریه می کردم! گریه خوشحالی! دلم می خواست صدای قشنگ و آروم شادش رو بشنوم!
اونم یکی دو بار که بفرمایین بفرمایین کرد، آیفون رو گذاشت! دوباره زنگ زدم! این دفعه مامانم جواب داد که داد زدم و گفتم:مامان!منم!
فقط یه لحظه مکث،بعدش اول صدای جیغ مامانم و بعد سر و صدای رامین و بابام اومد و در وا شد!چمدونم رو همونجا ول کردم و دویدم تو! حالا چه جوری چند تا پله رو رفتم بالا، نمی دونم اما درست وسط پله ها اول از همه رامین بود که خودشو انداخت تو بغل من!منم همچین بغلش کردم که نزدیک بود دوتایی از بالای پله ها بیفتیم پایین!فقط یادمه که بهش اینو می گفتم! پشت سر هم!
‏-دیدی وقتی قول دادم زیرش نمی زدم؟!دیدی سر قولم بودم؟! دیدی رامین جون؟! دیدی؟!
بعدش نوبت بابا و مامانم بود که هر دوشون از پشت سر رامین بغلم کردن!حرفای مامانم که فقط قربون صدقه بود اما حرفای پدرم!عجب حرفایی! حرفایی که با اشک اما آروم گفته میشد!حرفایی که با هر کلمه ش احساس غرور و افتخار و رضایت و سربلندی رو توم ایجاد میکرد!
آروم گریه میکرد و آروم حرف میزد!
‏-رو سفیدم کردی دخترم!شیر مادرت حلالت باشه!من ازت راضی ام،خدام ازت راضی باشه!ایشالا خیر ببینی از زندگیت که سربلندم کردی!پیر شی بابا جون! رو سفیدم کردی!
خلاصه رامین پرید دم در و چمدونم رو ورداشت و آورد و رفتیم بالا تو خونه!چه آپارتمان قشنگی خریده بودن!پدرم پولش رو داده بود و هنوز تو قولنامه بود!صبر کرده بود که من بیام و به نام خودم بکنه!یه آپارتمان سه خوابه بود.قشنگ و شیک! یه چیزی مثل همونا که همیشه تو رویاهام می دیدم!واقعا" همون رویام بود!
یه اتاقش رو پدر و مادرم ورداشته بودن و یکیش رو آماده کرده بودن برای من و یکیشم داده بودن به رامین!
وای که بعد از اون همه غم و غصه،شادی چه مزه ای داشت! دیدن خوشحالی رامین!رضایت پدر!شادی و امنیت خاطر مادر!
نیم ساعت بعد،از تلفن خونه،از تلفن خودمون!چیزی که چندین سال نداشتیم،به شهرزاد زنگ زدم و گفتم که رسیدم.پدر و مادرمم باهاش حرف زدن! حرف که نه!تشکر و دعا!

romangram.com | @romangram_com