#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_130
خلاصه سوار شدیم و ده بیست دقیقه بعد تو یه ایستگاه پیاده شدیم و از مترو رفتیم بیرون و چند دقیقه دیگه راه رفتیم تا رسیدیم به یه خیابون که دو طرفش پر از فروشگاه بود اونم چه فروشگاه هایی!یه خرده که رفتیم جلوتر،شهرزاد در یه فروشگاه رو وا کرد و گفت:اینم مغازه ما!
یه نگاه به فروشگاه کردم و گفتم:تو به این میگی مغازه؟مثل نمایشگاهه! ماشالا!هزار ماشالا!چقدر بزرگ و قشنگه!
-بیا بریم تو!
-آخه دست خالی؟یه گلی چیزی!
-اولا" که خودت گلی!در ثانی،این همه سوغات برامون از ایران آوردی!گز، پسته،سوهان،بادوم!
-ترو خدا خجالتم نده!اینا رو که از پول خودت خریدم!
-بیا تو انقدر حرف نزن!تو چقدر تعارفی شدی؟!
هلم داد تو!یه فروشگاه لباس بود!خیلی بزرگ و قشنگ!غیر از سیامک و شهرزاد یه دختر خوشگل و جوونم اونجا کار می کرد!اون روز اونجا بودم.یه گوشه نشستم و به آدمایی که می اومدن اونجا نگاه کردم!به طرز حرف زدنشون!رفتارشون!خرید کردنشو!انتخاب کردنشون! پول دادنشون!به طرز برخورد سیامک و شهرزاد و اون فروشنده جوون که چقدر با حوصله و احترام با مشتریا رفتار میکردن!شاید تو اون چند ساعت کلی چیز یاد گرفتم!ناخودآگاه آدم تحت تاثیر قرار می گرفت!
فردای همون روز با شهرزاد بلند شدیم رفتیم به یه رستوران!تو راه شهرزاد یواش یواش،طوری که ناراحت نشم بهم گفت که کار جدیدم ظرفشویی یه!
یعنی گفت تا زمانی که بتونم زبانم رو تکمیل کنم! بعدش گفت که می بره منو تو فروشگاه خودشون کار کنم!فعلا" باید تو یه رستوران ظرفشویی می کردم!انتظار داشت که شاید ناراحت بشم اما اصلا" اینطوری نبود!من خودمو برای بدتر از اونا آماده کرده بودم!
خلاصه از همون روز کارم شروع شد!شهرزاد بهم یاد داد که کجا سوار مترو بشم و با چه خطی برم و چه جوری برگردم!صاحب رستوران یه ایرانی بود!یه مرد خوب!باهام با مهربونی برخورد کرد و به قول معروف تحویلم گرفت. برخورد اولش خیلی برام مهم بود!خودش بعد از اینکه شهرزاد ازمون خداحافظی کرد و رفت،منو برد تو آشپزخونه و همه جا رو بهم نشون داد و وظایفم رو بهم گفت!یعنی همون ظرفشویی!باید ظرفا رو مثل گل می شستم!اگه فقط یکی از ظرفا کثیف و چرب می موند و خوب شسته نمی شد،یعنی خیلی محترمانه پایان کار من!
شروع کردم!با نام خدا و با عشق و علاقه به خونوادم و آزادی پدرم و احترام به شهرزاد به عنوان معرفم.
ظرف می شستم مثل گل!با جون و دل کار می کردم!احتیاج!احتیاج!احتیاج!ق رار مون همون ساعتی هفت دلار شد!البته یکی دو روز بعد فهمیدم که این کار حداقل ساعتی دو دلاره اما ماها که اجازه کار نداشتیم،همینم خیلی زیاد بود!البته ساعتی ده دلار فقط مزد ما بود!با مالیات و بیمه و این چیزا حداقل ساعتی چهارده پونزده دلار برای صاحب رستوران در می اومدم اما این طوری،همون هفت دلار رو می داد!
خلاصه اون روز همونجا ناهار خوردم.شامم همینطور.ساعت هفت شب تعطیل شدم!با رضایت کامل صاحب رستوران از کارم!اون روز جنبه آزمایش برام داشت!شب که می خواستم برم،بهم گفت که میتونم از فردا به طور دائم اونجا مشغول به کار بشم!البته یه نفر دیگه اونجا همکارم بود!یه چینی!یه دختر اهل چین!حتما" اونم مثل من فقیر و مستأصل بود!
برنامه کاری به این صورت بود که تا ساعت هفت شب اونجا بودیم و ظرف می شستیم.بعدش باید صبح می اومدیم و ظرفای شب قبل رو می شستیم و آماده می کردیم برای ظهر!کار من همین بود اما ظرفا حساب نداشت!انقدر ظرف کثیف می شد که تا نزدیک ظهر به زور تمومش می کردیم!کار،کار سه نفر آدم بود اما باید ما دوتا انجامش می دادیم!بعدش باید ناهار می خوردیم و نیم ساعت بعد شروع می کردیم به شستن ظرفای ظهر و خشک کردنشون که تا ساعت شیش و هفت شب طول می کشید!
خلاصه اون شب خسته و مرده اما خوشحال برگشتم خونه! دوازده ساعت کار کرده بودم! تقریبا" همه ش سر پا!پاهام درد گرفته بود اما خوشحال بودم!دوازده تا هفت دلار!حتما" یه چیزیم به عنوان انعام بهش اضافه می شد!احتمالا" یه مقدارش رو بابت ناهار و شام ازش کم می کردن!اما حدودا" همون ماهی دوهزار دوهزار و خرده ای دلار می شد که عالی بود!اگه همت می کردم،شاید هفت هشت ده ماهه می تونستم پدرم رو آزاد کنم!همینم بهم امید و قدرت و توان می داد!
چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه رو کار کردم اما شنبه و یکشنبه چیز دیگه ای بود!این دو روز انقدر رستوران شلوغ بود و انقدر ما ظرف شستیم که دیگه داشت جونمون در می اومد!روزای تعطیل بود و همه مردم زده بودن از خونه بیرون! تو ایران اصلا" ما کار نمی کردیم که!شاید یه هفته کار تو ایران برابر بود با شنبه یکشنبه اینجا!
بالاخره این دو روزم گذشت!بدبختی اینجا بود که این کار تعطیلی نداشت!فقط ماهی یک روز!حساب کردم و دیدم اصلا" من وقت ندارم که برم دنبال یه اتاق برای اجاره بگردم!
romangram.com | @romangram_com