#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_131
برای همینم دوباره به شهرزاد گفتم اما اونم گفت که فعلا" نمیذاره از خونه شون جایی برم!می دونستم که اونجا مزاحمم اما هر کاری می کردم شهرزاد رضایت نمی داد!
یکی دو روز دیگه م گذشت !8 روز بود که رفته بودم سر کار! چهارشنبه شب بود که ساعت 7 کارم تموم شد و برگشتم خونه. تقریبا" ساعت یه ربع به هشت رسیدم خونه.شهرزاد بهم کلید داده بود اما من ازش استفاده نمی کردم!همیشه زنگ میزدم و منتظر میشدم که یا شهرزاد یا سیامک در رو برام وا کنن!خلاصه اون شب وقتی رسیدم خونه دیدم هر دو دم در واستادن!تعجب کردم! بعد از سلام و احوالپرسی و این حرفا، سه تایی رفتیم تو که دیدم هر دو یه حالتی دارن!حدس زدم که احتمالا" با هم حرفشون شده و بازم حدس زدم که ممکنه اختلاف،سر من باشه! تا رفتیم تو شهرزاد گفت:شام خوردی؟
-آره چطور مگه؟!
-یه مسئله ای پیش اومده که باید باهات صحبت کنیم!برو لباست رو عوض کن بیا!
اگه بدونین چه حال بدی شدم! انقدر از خودم بدم اومد که دلم می خواست گریه کنم!این دختر انقدر به من خوبی کرده بود و من باعث شده بودم که بالاخره سر من با شوهرش دعواش بشه!
تند رفتم و دست و صورتم رو شستم و لباسامو عوض کردم و برگشتم پیششون و رفتیم تو سالن نشستیم.شهرزاد برامون چایی آورد.بغض تو گلوم بود و می دونستم اگه حرف بزنم، اشکم در اومده اما چاره نبود و باید شروع می کردم!برای همین گفتم:می دونم!همه ش تقصیر منه!به خدا اگه الان بهم صدتا فحش بدین و با کتک از اینجا بیرونم کنین بازم تا آخر عمر ممنون تونم!شماها انقدر به من لطف کردین که من نمی دونم چه جوری تشکر کنم چه برسه به جبران کردنش!من با اجازه تون همین فردا از اینجا میرم!حالا شده فعلا" تا یه جا برام پیدا شده تو رستوران بخوابم!ترو خدا به خاطر من با همدیگه دعوا نکنین!شماها انقدر خوب و مهربونین که من حاضرم بمیرم اما رابطه شماها رو خراب نکنم!ترو خدا،جون هر کسی دوست دارین با هم آشتی کنین!به خدا شهرزاد حق با سیامکه!مهمون یه روز دو روز! من می فهمم که سیامک چقدر معذبه!حقم داره!خود منم بودم ناراحت میشدم!باز آفرین به سیامک که این همه مدتم تحمل کرده!ترو خدا منو ببخشین!
دیگه نتونستم حرف بزنم و اشک از چشمام اومد پایین!زود پاکشون کردم و فنجون چایی م رو ورداشتم و اگرچه داغ بند یه خرده خوردم که بغض تو گلوم رو بدم پایین که بتونم بازم حرف بزنم!یه نگاه به شهرزاد اینا کردم که دیدم دارن دوتایی به همدیگه نگاه می کنن!بعد هردو برگشتن طرف من و یه مرتبه زدن زیر خنده!نمی فهمیدم چی شده!مات شده بودم بهشون که سیامک همونجور که می خندید گفت:روشنک!میدونی این دنیا چقدر بازی داره؟!
یه نگاه بهش کردم و آروم گفتم:به من میگی!من که خودم اسیر این بازیم!ولی این چه جور بازی ایه که بازیکناش رو بیچاره می کنه؟!تو این چند وقته بدبخت شدم!پدرم زندان!مادرم بدبخت!برادرم که اونطوری! خودمم که اینجا افتادم به ظرفشویی!این دیگه اسمش بازی نیس!فقط بازم شکر خدا که شماها دستم رو گرفتین وگرنه!
یه مرتبه بازم دوتایی زدن زیر خنده و دوباره سیامک گفت:من یه نفرو می شناختم که یه روزی یه خبر خوب رو بهش یه مرتبه دادن!در جا سکته کرد!توام اینطوری هستی یا نه؟!
نگاهش کردم که شهرزاد با خنده گفت:چایی ت رو بخور که می خوایم یه خبر خوب بهت بدیم!
-چی شده شهرزاد؟!
-اول یه قلپ از اون چایی بخور!
-ترو خدا زود بگو!
-تو بخور!
تند فنجونم رو ورداشتم و سر کشیدم که باز دوتایی خندیدن و شهرزاد گفت:اولین خبر خوش اینه که من و سیامک با هم دعوامون نشده!
آروم گفتم:خدا رو شکر!ولی... زود اومد تو حرفم و گفت:ولی یه اتفاق افتاده!درسته!
-ترو خدا زود بگو!
-اگه بگم پدرت آزاد شده چکار میکنی؟!
romangram.com | @romangram_com