#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_128

واستادم و نگاشون کردم که یه مرتبه پسره اومد جلو من و تو چشام نگاه کردد و همونجوری که نگاهم می کرد اواز خوند! خیلی دلم گرفت! یاد رامین افتادم! درست همسن و سال رامین بود! این ور دنیام ادمایی بودن که احتیاج به کمک داشتن! مثل اون ور دنیا!
بی اختیار دستم رفت طرف کیفم که شهرزاد اروم در گوش م گفت:
-چیکار میخوای بکنی؟
-یه پولی بهش بدم!
-اینا که گدا نیستن!
-پس چی ن؟
-اگه میخوای بهشون کمک کنی باید بری اونجا و یه بلیت بخری.
-بلیت چی بخرم؟
-یه بلیت برای کمک به بچه های بی سرپرست.
-خب به خودش بدم که بهتره!
-این که گدا نیست دیوونه!
-پس چیه؟!
-یه دفعه میبینی که بابای این ، کارخونه داره!
-پس چرا گدایی میکنه؟!
-برای بچه های بی سرپرست دنیا! مثلا افریقا! یا افغانستان یا صدتا جای دیگه! فرقی نداره!
-یعنی برای خودش پول نمیخواد؟!
-نه! افتخاری این کار رو میکنه! به عنوان نوع دوستی!
-افرین! افرین! بریم یه لیت بخریم!

romangram.com | @romangram_com