#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_122

وقتي هواپيما اوج گرفت ديگه يه حالت بي تفاوتي توم ايجاد شد! ديگه برام فرقي نداشت كجا دارم ميرم! مهم اين بود كه ديگه تو ايران و پيش خانواده ام نيستم!
چشامو بستم!
شهر من خداحافظ!
پروازمون خيلي طولاني بود! يه كشور ديگه ام توقف داشتيم. وقتي رسيديم دست و پام خشك شده بوذدن! خسته گيج ترس خورده!
به محض اينكه از هواپيما رفتم بيرون خودمو باختم! ادما ، نوشته ها جاها همه برام غزيبه و نااشنا بودن. اصلا نمي دونستم چيكار بايد كنم. ماموراي فرودگاه حرف مي زدند هيچي از حفشون نمي فهميدم! مثل ادماي لال چقدر به خودم فحش دادم كه انقدر همت نداشنتم كه يه مقدار زبانم رو تقويت كنم. واي خداجون اگه شهرزاد نيومده باشه چه خاكي تو سرم بريزم! اتومات وار كارم انجام شد و يه وقت ديدم چمدون به دست اين ور و اون ور رو نگاه مي كنم! همه مسافرا داشتن مي رفتن! اون قسمت تقريبا خالي شده بود! گريه ام گرفت! خدايا چيكار كنم؟!
-سلام خانم خوشگله!
انگار خدا دنيا رو بهم داد! صداي شهرزاد بود! پريدم تو بغلش و زدم زير گريه! حاللا اون گريه بكن و من گريه بكن!
-خيلي ترسيدي؟ اون بغل وايستاده بودم و نيگات مي كردم!
مي خواستم ببينم چيكار مي كني؟
-گم شو شهرزاد داشم سكته مي كردم!
-چمدونت همينه؟
-اره!
-چيزي جا نمونده؟
-نه!
-خب بيا بريم.
دستش رو گرفتم و نگاش كردم و گفتم:
-شهرزاد؟
-هوم؟

romangram.com | @romangram_com