#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_121

-باشه!
-قول ميدي؟
-قول ميدم!
-قول يه مرد؟
-قول يه مرد!
-افرين!
-تو كي بر مي گردي؟
-هر وقت بتونم قرض امو در بيارم و يه مقدار پول كه شايد بابا بتونه باهاش كاري كتنه كه ديگه مجبور نباشه بره مسافر كشي!
-بعدش ديگه اونجا نمي موني؟
-نه عزيزم. تمام عشق و اميد من اينجاس! تو مامان و بابا! چظور مي تونم دوريتونو تحمل كنم؟ زود ميام
يه مرتبه پريد بغلم و شروع كرد به گريه كردن!
-دِ ديگه گريه نكن! منم گريه ام ميگيره ها! ماها بايد محكم باشيم. اگه پشت به پشت هم بديم تمام غصه ها رئ شكست ميديم. ديگه گريه نكن!
صورتش رو با دست پاك كردم و بلند شديم. وقتي اومدم بيرون مادرمم داشت گريه مي كرد. كمكي با اونم حرف زدم و يه ساعت بعدشم گرفتيم خوابيدي.
پروازم ساعت ده و نيم بود. پدر شهرزاد ساعت هفت اومد دنبايلم. همون جا از مادرم و رامين خداحافطي كردم و تا از خونه اومدم بيرون چشمم افتاد به ساسان! يه گوشه خيابون واستاده بود و داشت منو نگاه مي كرد! نمي تونم بگم چه احساس بدي داشتم. دلم مي خواست برم پيشش اما جلوي خودم رو گرفتم و سوار ماشين شدم. خيلي براش ناراحت بودم. كاشكي اينطور نمي شد! پرواز ساعت انجام شد. حالا چقدر و چند مرتبه از پدر شهرزاد تشكر كردم يادم نيس. ديگه كم مونده بود كه دولا بشم و پاهاش رو ماچ كنم.
بعد از خداحافظي وارد سالن ترانزيت شدم. يه مرتبه احساس كردم تنهام. تاازه ترس ورم داشت! كجا داشتم مي رفتم؟
اونجا بايد چيكار كنم؟ اگه شهرزاد نياد فرودگاه چي؟
بدنم يخ كرده بود. مي لرزيدم. تو دلم خالي شده بود. مثل ادماي مسخ شده. فقط دور و ورم رو نگاه مي كردم. اما هيچي نمي فهميدم. دفعه اولي بود كه مي خواستم سوار هواپيما شم. از هواپيما مي ترسيدم. فقط تو دلم هي خدا خدا مي كردم و ازش كمك مي خواستم.و
تو هميم موقع شروع كردن به سوار كردن مسافرا. رفتم جلو هركاري بقيه مي كردن منم مي كردم. يه ساعت بعدش هواپيما حركت كرد. و از زمين حدا شد! انگار يه تيكه از تنم كنده شد! تا احساس كردم كه ديگه رو خاك ايران نيستيم يه مرتبه دلم گرفت. براي ايران براي مادرم براي رامين براي پدرم. براي ساسان. براي همه چي؟ نمي دونم چرا به دلم افتاده بود ديگه هيچ كدومو نمي بينم!

romangram.com | @romangram_com