#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_119
-پونصد هزار تومن! مي دونم مبلغي نيس اما بالاخره....
بعد صورتش سرخ شد و اروم گفت:
-روشنك بخدا دلم مي خواست مي تونستم تمام چند ميليون رو بدم اما چيكار كنتم كه ندارم! از يكي از دوستام قرض كردم و يه خرده شم خودم داشتم. فعلا به دو سه نفر ديگه ام گفتم. شايد يه مقدار ديگه ام بتونم جور كنم!
يه نگاهي بهش كردم و گفتم:
-ممنونم ساسان خان! خيلي ممنونم كه به فكر ما هستين! اما شكر خدا تقريبا پول جور شده!
-مات شد بهم! دلم نمي خواست هنوز هيچي نشده مديونش بشم! اون وقت اگه قرار بود ازدواجي كنيم هميشه احساس بدي داشتم! از اون گذشته مي خواستم باهاش صحبت كنم و قرارمون رو بهم بزنتم! وقتي تكليفم معلوم نبود چرا بايد با سرنوشت يكي ديگه بازي مي كردم! براي همينم گفتم:
-واقعا از لطفتون ممنونم! در ضمن مي خواستم باهاتون صحبت كنم! يكي دو زور ديگه! يه جوري خبرتون مي گكنم!
-در مورد چي؟
-زندگي! اينده! راستش با وضعيت فعلي من هيچ قولي نمي تونم به شما بدم. يعني اصلا نمي دونم چي ميشه!
-اخه چرا.....!
-خواهش مي كنم ساسان خان!
همين جوري نگاهم كرد و بعد دستش رو كه با پاكت جلوم دراز كرده بود اروم كشيد عقب و يه خداحافظي اروم كرد و رفت. خيلي ناراحت بودم. اما ديگه ناراحتي برام عادت شده بود!
برگشتم خونه و جريان رو به مامان گفتم. اونم هيچي نگفت. حس كرده بود وضع الان نمي تونه مثل سابق باشه!
خوشبختانه يايان به خانواده اش هيچي نگفت. پسر واقعا با شعوري بود! مي دونست الان ديگه هيچي دست منو اون نيس! طفلك يه روز در ميون مي اومد دم خونمون! عصر ميومد كه رامين باشه! از همون پاي ايفون حالمون رو مي پرسيد و مي رفت! دلم براش مي سوخت اما چاره يي نبود.
درست يه ماه از روزي كه با شهرزاد حرف زده بودم گذشته بود و دو سه بار باهاش تلفني صحبت كردم كه يه روز مامور پست اومد در خونمون! دعوت نامه رسيده بود!
فرداشم پدر شهرزاد اومد دنبالم و رفتيم براي بليت و بقيه كارا. دو هفته وقت داشتم شوخي شوخي داشتم مي رفتم. اما چه رفتني؟! يه دنيا غم تو دلم بود! يه دنيا غم و يه دنيا اميد و نگراني!
براي رامين و مادرمم همين جور بود. گاهي گريه مي كردن و گاهي مي خنديدن. اصلا وضعمون معلوم نبود چه جوريه. گم بوديم. گمن و گيج. حساب كتابم رو با شركت كرده بودم فقط مونده بود خداحافظي. اونم نه از فاميل! فقط اط پدر و مادر شهرزاد و ساسان و خونواده اش دومي واقعا سخت بود! چي بايد بهشون مي گفتم!
درست شب قبل از پرواز خودم تنها رفتم در خونشون و زنگ زدم. ساسان ايفون رو جواب داد. سلام كردم. چند ثانيه بعد پاسيين بود. خجالت مي كشيدم تو صورتش نگاه كنم. سرمو انداختم پايين:
romangram.com | @romangram_com