#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_118
دوتايي برگشتيم بابلا! ماكاروني سوخته بود اما دلمون نه! ديگه دلم نمي سوخت! ديگه دلم از ادماي بد نمي سوخت! چون هنوز ادماي خوب بودن! چك تو دستم بود! دلم نميومد بزارمش رو ميز! مي خواستم همين جوري تو دستم باشه! تا رامين از مدرسه بياد و نيمومده بهش نشون بدم!
ساعت حدودا دو نيم بود كخه زنگ زدن و رامين برگشت خونه و تا در رو وا كرد و چك رو گرفتم جلئوى سه ميليون تومن در وجه حامل! يعني تقريبا نصف ازادي بابا! نصف شادي ما! نصف راه سختي ما! نصفــــِ...!
چك رو مثل جونمون نگه داشتيم تا فردا برم نقدش كنم. ناهار سوخته رو با چه خوشحالي و اشتهايي خورديم و چقدر خننديديدم.....!!
تقريبا عصري ساعت پنج بود كه زنگ زدن! رايمن ايفون رو جواب داد و بعد در رو وا كرد و گفت:
-اقا ساسانه!
مادرم تند گوشي ايفون رو گفرت و سلام و احوالپرسي كرد و دعوتش كرد بياد بالا اما نفهميدم چرا نيومد! فقط به مامانم گفت كه من يه دقيقه برم پايين! رو پوشم رو پوشيدم و رفتم پايين و دم در! قيافه اش خيلي خسته و داغون بود!!
عجب شانسي داشت اين يكي ديگه! دست رو چه دختري گذاشته بود!
سلام كردم و دعوتش كردم تو:
-بفرمايين تو!
-نه خيلي ممنون حالتون خوبه؟
-شكر خدا! بفرنايين تو! اينجا بده!
(دوتا نامزدي كه هنوز يه ساعتم با هم تنها نبودن و همديگه رو شما خطاب مي كردن! عجب دوران نامزدي!!
-مزاحم نميشم! مي دونم خيلي ناراحت و نگرانين!
بعد دست كرد تو جيبشس و يه پاكت در اورد و گرفت جلو من و گفت:
-اين مال شماست!
-مال من؟ چي هست؟
-ناقابله!
-چي هست؟
romangram.com | @romangram_com