#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_117

-ماكاروني درست كردم!
-از فردا برو شركت! كلاس شاگرداتم برو! دور ور خرجم بگير تا ببينيم خدا چي ميخو.اد!
اينا رو گفت و دوباره زد زير گريه و رفت تو اشپزخونه! تا قبل از اينكه مادر برگرده چه حال خوبي داشتم! اما راست مي گفت! شهرزاد پاي تلفن غافلگير شد كه يه همچين وعده اي داده. دفعه ديگه كه بهش زنگ بزنم اصلا جوابمو نميده! يعني حقم داره! چرا بايد اين كار رو بكنه؟ مگه چند سال....
يه مرتبه زنگ زدن و بي اختيا از جام پريدم! تند دويدم طرف ايفون و ورش داشتم:
-بله؟
صداي يه مرد بود:
-منزل اقاي...؟
-بله؟
-روشنك خانم خودتونيد؟
-بله شما؟
-سلام دخترم من پدر شهرزادم!
خدا خدا!! خدا! يعني چي شده؟ صدام بهت رسيده؟ صدامون شنيده بودي؟ تنهايي مو فهميده بودي؟ دلت براي من سوخت؟ دلت براي اين رامين طفل معصوم سوخت! نخواستي دل اين بچه رو بشكني؟ حتما همين بوده!! من فقط بالهات حرف زدم و دعا كردم! اما اون بچه مي خواست صاف بياد پيش خودت و شايت كنه!! از بدبختي ها! از نامردي ها! از بدي هاي اين ادما مي خواست پيش خودت شكايت كنه! حتما جواب اون بچه رو دادي!!!
نفهميدم چه جور در رو زدم و پريدم دم در از پله ها رفتم پايين! فقط يه موقع ديدم كه پدر شهرزاد داره باهام حرف مي زنه!!
-اروم باش دخترم! من اينجام! فكر كن منم پدرتم! غصه نخور! تو ام مثل دختر خودمي ! بخدا با شهرزادم هيچ فرذقي نداري!
داضشت اينا رو مي گفت و من گريه مي كردم و اون نازم م يكرد! يه وقت با تعارف مادرم به خودم اومدم! دو ساعت از تلفن من به شهرزاد نگذشته بود! اينا ديگه چه جور ادمايي بودن! يعني اصلا ادم بودن يا فرشته؟ به خدا فرشته كه ميگن همين ادمان!
پاش رو تو خونه نذاشت فقط يه پاكت داد و رفت! يه پاكت نامهى كوچولو موچولو! توش يه چك بود! يه چك تضميني به مبلغ سه ميليون تومن در وجه حامل!
اميد يه مرتبه ريخت تو خونمون! تمام ساختمون رو پر كرد! حياط پر از اميد شد! قشنگ و سبز!!
من و مادرم تو حياط همديگرو بغل كرده بوديم و هم مي خنديديم و هم گريه مي كرديم! هي سرمونو بلند مي كرديم طرف اسمون! نمي دونستم خدارو كجا بايد ببينم! تو اسمون؟ تو شهرزاد؟ يا تو پدرش؟ تو دل كوچيك رامين؟ اره!! تو دل كوچيك رامين! تو ديتاي كوچيكش! همون موقع كه كمربند رو بسته بود رو گلوش حتما همون وقت بود كه خدا بهش رسيده و لوستر رو كنده انداخته پايين!

romangram.com | @romangram_com