#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_110

-حالا خودتون رو ناراحت نكنيد اتفاقيه كه افتاده ايشالله درست ميشه ! از فردا......
تا اينو گفتم يه مرتبه از تو اتاق بغلي گرومپي صدا اومد! يه ان دوتايي يه نگاهي بهم ديگه كرديم و يه مرتبه از جامون پريديم! اولين نفري كه رسيد تو اتاق و چراغ رو روشن كرد من بودم كه چي ديدم!!!
يه ان قلبم وايساد! حس از تنم رفت كه مادرم منو از پشت هلل داد پريد تو اتاق!
فقط تو اون لحظه اين به عقلم رسيد كه گلوش رو ازاد كنم؟ پريدم جلو قلاب كمربند رو گرفتم و كشيدم و واكردم كه يه نفس كشيد!

تا نفسش اومد بالا چنگ زدم پرده رو از جا كندم و پنجره رو باز كردم ! با دستم صورت و موهاش رو كه گچي بود پاك كردم و سرش رو گرفتم تو بغلم! تاز اون موقع بود كه فهميدم چي شد!
رامين با كمربند خودشو دار زده بود! كمربند رو انداخته بود دور گردنش و سر كمربند رو بسته بود به لوستر! فقط از اونجا كه خدا بهمون رحم كرد خونمون قديمي بود وسست! لوستر با قلابش از تو طاق كنده شده بود پايين رامين نجات پيدا كرده بود!
واي كه تو اون لحظه چه حالي داشتم نمي تونم بگم! اگه لوستر كنده نشده بود چي مي شد؟ اگعه اين كار رو يه موقع كرده بود كه ما خونه نبوديم چي؟ كمربند سفت شده بود دور گردنش و اگه يه خورده دير رسيده بوديم كه همون خفه شده بود!
يه ان سرش رو از تو بغلم در اوردم و محكم دوتا زدم تو صورتش و سرش داد زدم:
-كثافت چيكار مي خواستي بكني؟ ادم ضعيف چيكار مي خواستي بكني؟ مي خواستي بدبختمون كني؟ اينجوري بابا ازاد مي شد؟ فكر نكردي بعدش منم مي ميرم؟ مامانم ميميمره؟ بابا تو زندان دق ميكنه؟ اينو ميخواي؟
زد زير گريه! اونم چه گريه اي ! منم گرفتمش تو بغلم و خودمم شروع كردن به زار زار گريه كردن! اگه برادرم يه طوريش مي شد چي؟ واي خداجون شكرت!
داشتم اتيش مي گرفتم! طفل معصوم حرفاي مارو شنيده بود و نتونسته بود اين نا اميدي رو تحمل كنه!

خلاصه شايد بعد از نيم ساعت كه كمي اروم شديم بهش گفتم:
-گوش كن رامين درسته كه همه در ها به رومون بسته شده اما اينو بدون كه يه در هميشه به رومون بازه اونم خداس! من به تو قول ميدم كه بابا رو خيلي زود ازاد كنم
گريه كرد و سرش رو انداخت پايين. با دستام صورتش رو گرفتم و بلند كردم و گفتم:
-منو نگاه كن! تا حالا شده بهت يه قول بدم و بزنم زيرش؟
-چشاشو بست و هيچي نگفت:

romangram.com | @romangram_com