#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_111
-رامين با توام! تا حالا شده؟
ارو با سرش اشاره كرد كه يعني نه
-پس ايندفعه هم نميشه! من بابارو مي ارم بيرون! جز خدام احتياج به هيچ پدر سوخته اي نداريم! به شرطي كه تو هم قول بدي مرد باشي. نه مثل يه ادم ضعيف و شل از اين كارا كني.
نا سلامتي الان مرد ما تويي! هميشه دلم خوش بود يه داداش دارم كه ميتونم بهش اعتماد كنم و موقع سختي ها ازش كمك بخوام. اينطوري كمكم م يكني؟ اونوقت بهت ميشه گفت مرد؟! افرين!
يه مرتبه دست انداخت گردنم و با گريه و با صداي خفه كه معلوم بود در اثر فشار كمربنده گفت:
-غلط كردم ديگه نمي كنم! ديگه مرد ميشم روشنك! قول ميدم!
-مي خواي خواهر و مادرت رو تنها ول كني بين اين همه گرگ؟
-غلط كردم ديگه مرد ميشم قول ميدم به جون همتون! به جون بابا قول ميدم روشك جون من گريه نكن . گريه نكن روشنك!
تازه متوجه خودم شدم! همچين گريه مي كردم كه موهاي رامين خيس شده بود! يه گريه ي عصبي! يه گريه ي خشم! يه گريه ضعف اما نه از نااميدي!
اون شب تا نزديك صبح با خدا حرف مي زدم. حرفام چندتا جمله بيشتر نبود اما اونقدر تكرارشون كردم تا خوابم برد! صبحش رامين رو فرستادم مدرسه مادرم رفت خونه دايي و خودمم رفتم خونه شهرزاد اينا. پرسيدم شهرزاد كجاست كه گفت يه ساله رفتهع خارج! وا دادم! از بس گرفتار زندگي شده بوديم كه خبري از همديگه نداشتيم! از مادرش شماره اش رو گرفتم.....
بعد از اينكه يه ساعتي نشستم و حرف زديم ، ازش خداحافظي كردم و اومدم بيرون و سر راه رفتم مخابرات و شماره اش رو دادم. پنج دقيقه بعد برام گرفتنش. از شانس من اون موقع شب اونا بود و شهرزاد خونه بود و خودش تلفن رو جواب داد:
-هلو؟
-الو شهرزاد؟
يه مكث كرد و گفت:
-بله بفرمايين؟
-منم روشنك!
-روشنك! روشنك تويي؟
يه جيغ كشيد و گفت:
romangram.com | @romangram_com