#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_109

خلاصه يه ساعت بعد از شام رامين رو فرستادم بخوابه وقتي نيم ساعت گذشت و خوابش برد مادرم اومد بغلم نشست و و اروم بهم گفت:
-نشد؟
-نه!
-مي دونستم! اون ادمي كه من ميشناسم يه قرون پول دست كسي بده نيس!
-يواش مامان رامين بشنوه ديگه هيچي!
-حالا چه خاكي تو سرمون كنيم؟
-يه سر فردا برين پيش دايي اگه نشد برين پيش خاله. شايد كمكي بكنن.!
-اونام از اينا بدتر! نگه خبر ندارن ما چه حال و روزي داريم؟ مگه نرفتيم پيش شون؟ اگر كمك كن بودن كه تا حالا كرده بودن!
-بالاخره از نشستن و دست رو دست گذاشتن بهتره!
-خدا يا چيكار كنم؟ تو وسيله سازي! يه كاري خودت بكن! يه جوري به دل يه كدوم از اينا بنداز بهمون كمك كنن! خوبه خودمم برم دنبال يه كاري؟
-چه كاري؟
-كار كاره! بالاخره تو اين مملكت به اين بزرگي يه كاري پيدا ميشه كه من بكنم؟
-اولا كو كار؟ بعدشم مگه چقدر بهتون حقوق ميدن؟ حالا تو اين سن و سال بريد سر كار؟ اون وقت جواب بااب رو چي بدم؟ نمي گه دختر بزرگ كردم عرضه نداشت مادرش رو نگه داره!
-پس چيكار كنم؟ بشينم همين جور ببينم تو داري مثل شمع اب ميشي؟ قيافه خودتو تو اينه ديدي؟
-من چيزيم نيس مامان!
يه مرتبه زد زير گريه:
-اخه حسن چي بهت بگم؟ چقدر بهت گفتم ولخرجي نكن! زبونم مو در اورد از بس بهش گفتم به فكر باش! پول اصلا تو نظرش نبود! همين جوري خرج مي كرد! هر دفعه كه بهش مي گفتم مي گفت خدا بزرگه! اون موقع كه جوون بود نرفت سر كار حالا كه پير شده بايد بره! هي بهش مي گفتم تو هم مثل باقيه رفيقات برو اين ور و اون ور دو تا معمله جوش بده يه چيزي بخر و بفروش! يه كاري بكن! اما انگار نه انگار! تا بهش اينا رو مي گفتتم عصباني مي شد و م يگفا مگه من دلالم؟! دوستاي ديگه اش هر كدوم اداره رو كرده بودن بنگاه معاملات! هر كدوم تو يه كاري بودن! يكي مي رفت خلارج جنس مي اورد! يكي زمين معاملهمي كرد! چقدر بهش گفتم حسن به فكر باش بازنشستگيت باش!@ حقوقت نصف ميشه ها! ديگه از اضافه كاري خبري نيستا! اما به خرجش نمي رفت! به كي ظلم كرد! هم به خودش هم به ما!
بغلش كردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com