#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_108
از جام بلند شدم و گفتم:
-به محسن خان سلام برسونيد!
-اِوا كجا؟ حالا نمي خوايم بريم كه؟ بشين الان محسن مياد؟
-نه كار دارم بايد برم. دست شما درد نكنه؟ خيلي ممنون!
تا دم در باهم اومد و هي دعا كرد كه انشالله گره كارمون زودتر وا بشه!
حتما اونم چون مجاني بود اگه براي دعا كردنم بايد پول ميداديم كه ديگه هيچي!
خلاصه فايده نداشت دست از پا درازتر برگشتم خونه ! ديگه فايده نداشت خونه ي اقوام برم. وقتي برادر و خواهرش اينطور بودن ديگهع از بقيه چه انتظاري ميشه داشت! واي به بقيه! يعني ديگه كسي رو نداشتيم. يه خاله و دايي كه اونم بهتر بود مامانم بره و باهاشون صحبت كنه!
برگشتم خونه. دلم ميخواست فقط يه گوشه بشينم و گريعه كنم اما اونم نمي شد.. اگه خودمو مي باختم كه ديگه هيچي! مثلا من الگوي برادر كوچيكم بودم! براي همين به خودم مسلط شدم و رفتم تو. تا رفتم و مادرم و رامين دويدن طرفم و هركدوم مي خواستن بدونن كه نتيجه چي شد! دلم نيومد حداقل برادرم رو مايوس كنم. براي همين دروغكي گفتم عمو جون گفته يه چند روزي بهش وقت بديم تا چكش نقد بشه و بهمون پول بده! انگار براي يه هفته ديگه چك داره! تا اينو گفتم و يه مرتبه رامين زد زير گريه و چنگ زد لباسا گرفت و با گريه اما خوشحالي گفت:
-راست ميگي روشنك؟ ترو خدا راست ميگي؟ چون بابا راست ميگي؟
چي مي تونستم به اين بچه بگم؟ گريه ام گرفته بود! از همه دنيا بدم اومد! يعني خدا ما رو فراموش كرده بود؟
-اره عزيزم! چرا بهت دروغ بگم؟ بالاخره عمو ، برادر باباس! نميذاره برادرش تو زندان بمون!
-پس اون دفعه چي؟
-اون دفعه از دست بابا عصباني بود! مي گفت چرا بايد تو اين سن و سال بره مسافر كشي؟ داين دفعه كه رفتم خودشم خيلي ناراحت بود! اگه حخدا بخواد تا يه هفته ده روز ديگه بابا رو از زندادن در مي اريم!
يه مرتبه منو ول كرد و نشست روي زمين و شروع كرد صورتش رو ماليدن رو فرش و همين جوري كه اين كار رو مي كرد بلند بلند گفت:
-خدا جون قربونت برم! خدا جون فدات بشم! خدا جون دورت بگردم! الهي خداجون.....
اروم بلندش كردم و با دستم اشك هاش رو پاك كردم و گرفتمش تو بغلم:
-ادم يه همچين وقتا نبايد اميدش رو از خدا ببره! خدا هيچ وقت بنده هاشو تنها نمي زاره! بالاخره اتفاق برا يادم ميافته ولي اگر صبر كنه و توكلش به خدا باشه، همه چي درست ميشه! حالا از فردا ديگه بچسب به درست كه عقب نيفتي!
اون شب دور هم شام خورديم. بعد از مدت ها ديدم كه رامين خوشحاله! همينم ارزش اون دروغ رو داشت! توش اميد ايجاد شده بود. ادمي كهع اميد داشته باشه هر چيزي رو تحمل مي كنه.!
romangram.com | @romangram_com