#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_103

با مادرم دوتايي رفتيم كرج بيمارستان رو پيدا كرديم و سراغ راننده اون ماشين رو گرفتيم و فهميديم كه بيچاره كبدش در اثر ضربه چون كمربند ايمني رو نبسته بود پاره شده و بردنش اتاق عمل! پسرشم دنده هاش شكسته! يعني يه وضع خيلي خيلي بد!
-ماهام همونجا نشستيم و فقط گريه كرديم و دعا!
خوشبختانه به موقع بهش رسيده بودن و عمل خوب انجام شد و همونجا بستريشون كردن و من مادرم برگشتيم پاسگاه. تقريبا نزديك صبح بود كه رسيديم اونجا. وقتي به پدرم گفتم خدا رو شكر عمل خوب انجام شد و مشكلي نداره دولا شد و زمين رو ماچ كرد. خيالمون كمي راحت شده بود اما حالا بايد چيكار مي كرديم؟ اينطوري كه نمي تونستيم پدرم رو ازاد كنيم؟ نه سندي در كار بود و نه پولي!
پدرم زود هرودومون رو برگردوند خونه وقتي برگشتيم رامين رو ديدم كه يه گوشه اتاق كز كرده و داره گريه مي كنه! طفلك تمام شب رو گريه كرده بود. بغلش كردم و وبهش گفتم كه خدارو شكر فعلا كسي فوت نكرده و همينم جاي شكر داره! ديگه از اون به بعد فقط مسئله مالي مطرح بود! اي كاش كه پدرم ماشينش رو بيمه كرده بود! براي مثلا صرفه جويي تو يه خمقدار پول حالا مونده بوديم كه بايد چيكار كنيم! به تمام فاميل سر زدم و به هركسي كه مي شناختم رو انداختم اما هيچكس حاضر نشد براي پدرم سند بزاره!
شب وقتي دست از پا دراز تر برگشتم خونه ساسان رو ديدم كه تو خونه نشسته و يه جعبه شيريني جلوش رو ميزه! دلم براي هر دومون سوخت! دلم براي همممون سوخت! براي پدرم كه زنداني بود! براي مادرم كه نا اميدي تو چشاش موج مي زد! براي برادرم كه چشمش به لباي من بود كه چي بگم! براي ساسان كه مي ديدم چقدر دلش مي خواست كمك كنه اما ازش بر نمي اومد و براي خودم كه چه مسئوليتي رو شونه ام گذاشته شده بود و تحملش رو نداشتم!
پدرم تو زندان موند. ازش شكايت كردن و خسارت و ديه و اين چيزا رو خواستن! مقصرم كه پدرم شناخته شده بود. دادگاهم راي به پرداخت خسارت داد و پدرم رو برگردوندن زندان و بايد اونجا مي موند تا هم خسارت ماشين و هم ديه ي راننده ماشين و پسرش رو بده!
خيلي سريع ماشينش رو فروختيم. البته چيزي از ماشينش نمونده بود و به قيمت اوراقي خريدنش و پولي رو كه گرفتيم فقط قسمتي از خسارت ماشين شد. بقيه شد خسارت و هزينه بيمارستان و دوران نقاهت و ديه موند!
ديگه نمي دونستم چيكار كنيم؟ مبلغ كمي نبود! چند ميليون ساسان طفلك خيلي اين در و اون زد اما نشد كه نشد! خودمم سي تا بانك سر زدم كه شايد بتونم يه واي چيزي بگيرم اما اونم نشد! هربارم كه مي رفتيم زنداد بابامم ناراحت مي شد و مي گفت ديگه نياييد اينجا. مي گفت هر چي خدا بخواد همون مي شه! قيد همه چيز رو زده بود. از اولشم مي دونست كه ما اون بيرون نمي تونيم براش كاري كنيم!
تنها راهي كه مونده بود رضايت طرف مقابل بود. دوتايي راه افتاديم و رفتيم دم خونشون و زنگ زديم. خانمش اومد دم در و نگاهمون كرد! تا مادرم شروع كرد به حرف زدن كه محكم در خونه رو موبيد به هم و از همون پشت در چندتا فحش نثارمون كرد و رفت! اينم از اين! ديگه هيچ راهي نمونده بود كه رنرفته باشيم!
همه در ها به رومون بسته شده بود! حدودا بيست روزي مي شد كه پدرم زندان بود! خونمون شده بود عزاخونه! حالا من و مادرم مي تونستيم جلو خودمون رو بگيريم. امار امين نه! همه اش گريه مي كرد و بغض تو گلوش بود! نمره هاش همه اومده بود پايين ! شبا با گريه مي خوابيد! غذا ديگه درست نمي خورد! نمي دونستم چه جوري بايد به يه پسر كه تمام اميدش به پدرش بود بگم كه هيچ كاري از دست خواهر بزرگترش بر نمي اد! نمي خواستم جلوي برادرم بشكنم! نمي خواستم بفهمه كه خواهر بزرگترش چقدر ضعيفه! اما كاري ازم ساخته نبود و تو اين مدت نتوسته بودم حتي يه قدم براي پدرم وردارم براي همين هم تصميم گرفتم كه دوباره برم سراغ فاميل!
گفتم ميرم پيششون و گريه مي كنم! التماس مي كنم! اگه هر كدوم يه خورده پول بهمون قرض بدن مي تونم پدرم رو از زندون در بيارم!
اولين كسي كه پيشش رفتم عموم بود! برادر بزرگتر پدرم! معاملات ملكي داشت يا بقول خودش اژانس مسكن!
عصر جمعه بود كه رفتم در خونشون و زنگ زدم و وقتي زن عموم ايفون رو جواب داد و فهميد كه منم يه مكث طولاني كرد! متوجه شدم داره با عموم حرف مي زنه! حتما مي خواست ببينه بايد در رو وا كنه يا نه!
بالاخره در وا شد و رفتم تو! انقدر بهم بر خورد كه دلم مي خواست از همونجا برگردم خونه اما وقتي ياد پدرم افتادم كه الان گوشه زندان نشسته و اميدش اول به خدا و بعد به من و مادرمه هيچي به روي خودم نياوردم و رفتم تو!
يه خونه نسبتا بزرگ داشتن. حياط خيلي خوب و با صفا و يه ساختمون دو طبقه. اگه مي خواست مي تونست خيلي راحت كمكم كنه. راستش بيشتر حواسم به پسر عموم بود كه سه چهار سال از من بزرگتر بود و يه وقتي همبازي م بود! تو دلم گفتم شايد اگه منو ببينه حداقل ياد دوران بچگي مون بيفته و دلش برام بسوزه و اونم باهام همراه بشه و به پدرش بگه كه كمكم كنه!
خلاصه رفتم تو خونه و سلام كردم. اما چقدر سرد باهام برخورد شد بماند. از خودم بدم اومد اما يالد گريه هاي رامين و مامان كه افتادم تو كارم مصمم تر شدم و رفتم جلو و با عمو و زن عموم رو بوسي كردم. بدبختي اين بود كه دختر عموم از اولشم با من خوب نبود! حالا شايد به خاطر اين بود كه من يه خورده ازش قشنگ تر بودم! يعني فاميلا اينجور مي گفتن با اينكه نتونسته بره دانشگاه و فقط ديپلم داشت يا هر چيز ديگه!
اون كه اصلا جلو نيومد! بهم گفتن كه رفته خونه دوستش اما صداش از بالا مي امد! انگار تو اتاقش بود. هرچند كه انگار نبودش بهتر بود! حداقل يه موج منفي كمتر منتشر مي شد چون همون امواج منفي زن عموم بس بود!
خلاصه نشستم. پسر عمومم اومد نشست. عموم يه سيگار روشن كرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com