#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_102
ديگه دلم نمي خواست ساسان رو ببينم هرچند كه دوستش داشتم اما هربار ديدنش اگرچه هيچي به روم نمي اورد و هيچ حرفي رو پيش نمي كشيد منو ياد درد و زجري رو كه پدرم داشت تحمل مي كرد مي انداخت!
هربار كه پيغام از طرف ايران خانم اينا مي اومد پدرم فرداش نيم سات زودتر از خونه مي رفت بيرون كه شايد يه مسافر اضافه تر گيرش بياد تا ماشينش خالي تو جاده نباشه!
بالاخره روز خواستگاري رسيد. ميوه و شيريني و اجيل و گل و لباس نو وتميز و شام حسابي! يه پذيرايي ابرومند! يه كارمند فقير اما ابرومند! قرار شده بود شب خواستگاري ايران خانم اينا رو شام نگه داريم . بالاخره چندين سال همسايگي و كمكي كه ساسان به من كرده بود و بايد يه جوري تلافي مي شد!
خلاصه شب خواستگاري رسيد و ايران خانوم و شوهرش و ساسان و برادرش اومدن. بيشتر مهموني بود تا خواستگاري! صحبت هاي متفرقه و اين حرفا ، همراه تعارفات زياد براي خورن ميوه و شيريني .بعدم شام ، بعدشم چايي تازه دم كه پذيرايي رو كامل مي كرد!
اخرش درست شايد نيم ساعت سه ربع قبل از رفتنشون پدر ساسان با نام خدا شروع كرد به حرف زدن و منو براي پسرش خواستگاري كرد. خيلي راحت! پسرش يه دبير رياضي بود و همين! نه خونه داشت و نه ماشين و نه پول! فقط يه دل پر اميد!
از پدرم خواست كه به غلامي قبولش كنه و ريش و قيچي و سپرد دست پدرم. پدرمم يه لبخند زد و گفت كه ماهام جز ابرو چيزي از مال دنيا نداريم! گفت كه خيال فروختن دخترش رو نداره! گفت فقط خوشبختي ماها رو ميخود و سعي ميكنه تا اونجا كه بتونه براي شروع زندگيمون كمكمون كنه!
اونم ريش و قيچي رو برگردوند دست پدر ساسان! مهريه من صد سكه طلا نه بعنوان ارزش من كه بعنوان سنت تعيين شد! همه مبارك گفتن و دست ززدند. تنها كسايي كه در تمام مدت حرفي نزدن من و ساسان بوديم! پدرا و مادر وظيفه خودشون رو انجام داد و مي رفتن كه مثلا ما دوتا رو به سروسامون برسونن!
قرار عقد و عروسي براي دوماه ديگه گذاشته شد. دو ماهي كه پدرم وقت داشت تا از تهران بره شمال و برگرده! اونقدر بره و بياد تا بتونه حداقل ها رو براي شرو.ع يه زندگي فراهم كنه! تو اين مدتم كه دوران نامزدي بود من و ساسان مس تونستيم كه همديگه رو بشناسيم!
هرچند كه اين شناختن و اشنا شدن با ايده ها و شخصيت و افكار طرف مقايبل فرقي در اصل قضيه نمي كرد. سنت بود و سنت! يه روند مشخص كه بايد طي مي شد! نه براي من! براي هممون! مثل كاغذبازي داري! فرقي ام نمي كرد كه مثلا من از فلان اخلاق ساسان خوشم بياد يا نه! يت برعكس! شايد براي بوجود اوردن خاطرات شيرين بودى چون در هر صورت بعد از دوماه بايد زن و شوره مي شديم حالا اگه اون اشكالي تو من مي ديد حتنا بايد تحمل مي كرد تا درست بشه و منم هر اشكالي تو اون ميديدم بايد صبر مي كردم تا درست بشه!
اولين شب جمعه اولين قرار من و ساسان بود كه معمولا با بهانه سينما رفتن گذاشته شد! دو تا بليت يه فيلم و تعارف زياد از طرف ساسان كه پدر و مادرمم با ما بيان كه بازم با تشكر رد مي شد و در نهايت دختر و پسر تاره نامزد شده دو تايي با هم مي رفتن!
دروغ نگفته باشم از يكي دو شب قبلش اين سينما رفتن تمام ذهن و فكر منو به خودش مشغول كرد! هزار بار ساسان رو با هزار شخصيت در نظرم مجسم كردم! هزار بار باهاش رفتم سينما و برگشتم! هزار بار باهاش حرف زدم و ايده ها و افكارش رو كنكاش كردم! هربارم بيشتر مشتاق مي شدم تا شب جمعه برسه و معلوم بشه كه كدوم يكي از اون هزار حرفايي كه تو ذهنم تصور كرده بودم با واقعيت تطابق داره!
اما اون سينما رو نرفتيم و اون دوتا بليت باطل شد! به قول شاملو بهار منتظر بي مصرف افتاد!
چهارشنبه شب كه با خجالت منتظر برگشتن پدرم بودم تا براي اخرين بار ازش اجازه فردا شب رو بگيرم يه انتظار طولاني شد!
پدرم نيومد جاش برامون يه خبر رسيد! يه خبر يد! مثل همه حخبراي بد كه هميشه بي موقع به ادم مي رسه!
از كلانتري محلمون اومدن در خونمون و بهمون خبر دادن كه پدرم تو جاده تصادف كرده! موقعي كه داشته بر مي گشته ، كنترل ماشين از دستش خارج ميشه و با يه ماشين ديگه تصادف مي كنه! همون شبونه با مادرم يه اژانس گرفتيم و رفتيم. تصادف نزديك كرج بود. پدرم دوتا مسافر داشت كه خوشبختانه هر دوتا سالم بودن! خودشم شكر خدا غير از ضربذديدگي طوريش نشده بود اما راننده اون ماشين و پسرش كه بغل نشسته بود صدمه ديده بودن!
خودمون رو رسونديم پاسگاه. پدرم بازداشت بود و راننده اون ماشين رو با پسرش برده بودن يه بيمارستان تو كرج و دوتا ماشين رو هم كه هر دو داغون شده بود با جرثقيل انتقال داده بودن به يه پاركينگ!
اون شب براي اولين بار اشك پدرم رو ديدم ! چند قظره اشك از روي نا اميدي! خودش مي دونست چه اتفاقي افتاده! تمام زحماتش به هدر رفته بود! خسارت زياد بود! حالا اون به درك! وضع اون راننده و پسرش مشخص نبود! همه چي يه طرف عذاب وجدانش يه طرف ديگه!
متاسفانه ماشين پدرم بيمه نداشت و براي همينم تو پاسگاه نگه ش داشته بودن تا تكليفش معلوم شه و يكي بياد و براش سند بزاره اما كو سند؟ كد.وم خونه و ملك؟
romangram.com | @romangram_com