#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_101
-بايد فكر كنم!
-خيلي خب! ماهام هول نيافتاديم كه زود جواب بديم! اما خونواده خوبي ن! پسره رو خك كه ديگه خودت شناختي چجور جوونيه! جواب تو رو هم كه ودم ميدونم! چند روز ديگه بهشون خبر ميدم بيان! ديگه پول ارو خرج نكن بزار كنار! باباتم ديگه قراره از فردا نره اژانس!
-راستي ميگي مامان؟ چه خوب! اخه براي بابا خوب نيس كه تو اين سن و سال كاراي سخت كنه! اون الان وقت استراحتشه.......
نذاشت حرفم رو تموم كنم كه گفت:
-استراحت؟ واسه امثال ماها تو اين دوره زمونه استراحت وقتيه كه سرمون بزاريم زمين و بميريم!
نگاهش كردم كه گفت:
-از فردا ميره ازادي مسافر بزنه واسه شمال. مي خواد تو جاده كار كنه مي گه در امدش خيلي خوبه . حداقل ديگه اعصابش تو ترافيك وامونده خراب نميشه!
-جاده؟!
-اره!
-بابا بره تو جاده كار كنه؟ تو اين سن و سال؟
-پس بايد بره چيكار كنه؟ مي دوني الان يه جهيزيه مختصر چقدر در مياد؟ ماها هم كه پول كنار گذاشته نداريم!
-جهيزيه من؟
-چشم بهم بزني بايد بري خونه بخت!
-من راضي نيستم! اصلا نمي خوام ازدواج كنم! ازدواجي كه بخواد به قيمت......
-خب!خب! فقط اين حرفا جلو بابات نزن كه ديگه ديوونه ميشه! خودش به اندازه كافي داغون هس ديگه تو انگولكش نكن! همون شرمندگي جلوي زن و بچه اش براش كافيه!
از خودم بدم اومد! بابام داره ميره كه اخرين تلاشش رو كنه تا دخترش رو بفرسته خونه بخت!
پدرم از فرداش رفت كه تو جاده كار كنه! صحنه اي رو كه اون شبش برگشت خونه هيچ وقت فراوش نمي كنم! وقتي شب برگشت خونه تمام سر و صورتش زخمي بود! براي ما نگفت چي شده؟ يعني اصلا حرف نزد اما بعدش فميدم كه سر مسافر دعواش شد! راننده ها نمي زاشتن يكي بهشون اضلفه شه و مسافراي اونارو از چنگشون در بياره ! مسافرايي كه نون زن و بچشون بودن! مثل باباي خودم! اما پدرم اونجا واستاد و مشت و لگد ها و فحش ها رو تحمل كرده تا بتونه براي بخت دخترش پول و جهيزيه فراهم كنه! و هر جوري بود اون روز و كار كرد و براي شمال مسافر زد و فردا و فردا و فرداش!
از يان طرفم ايران خانم هي فشار مياورد كه كي ميتونه بيان خواستگاري و مادرم هر دفعه بهونه مياورد و چند روزي اومدنشون رو عقب مينداخت تا پول جمع بشه و خونه و زندگي سروسامون بگيره كه پس فردا سركوفت براي دخترش نباشه!
romangram.com | @romangram_com