#خواستگاری_یا_انتخاب_پارت_100

سه هفته بعدش هفت تا شاگرد داشتم سه تا شون رو جمعه ها مي رفتم و چهارتاشون رو روزهاي ديگه بعد از شركت!
پول داشتن و پول در اوردن خيلي شيرين بود! زير دندونم مزه كرده بود! دلم ميخواست شاگردام روز به روز بيشتر شن! دلم ميخواست اونقدر پول در بيارم كه بتونم اجاره خونه رو بدم! اون طوري ديگه بابام مجبور نبود كه از صبح تا شب تو اژانس كار كنه!
انقدر تو اون روزا سرگرم كار بودم كه متوجه پچ پچ و حرفاي در گوشي و اشاره هاي بين و پدر و مادرم نشدم تا اينكه با يه جعبه شيريني برگشتم خونه! تا چشم مادرم به شيريني افتاد صدام كرد تو اشپزخونه و گفت:
-دختر جون انقدر اين پولا رو الكي خرج نكن!
-الكي؟ شيريني كه چيز الكي نيس!
-چرا! همين يه خرده يه خرده ها رو جمع كني سرسال كلي پول ميشه!
-لبالاخره سالي دو سه دفعه رو كه بايد شيرني خورد!
-ادم شيريني نخوره ميميره؟
-اخه رامين هوس كرده بود! بالاخره جوونه! يه چيزايي دلش مي خواد!
-تو الان بايد تو فكر خودت باشي! چشم بهم بزني خواستگار پشت در واستاده و بايد فكر جاهازت باشيم!
برشگتم و تو چشماش نگاه كردم كه يه مرتبه اشك توشون پر شد و خنديدن! چشماي خندون و پر از اشك كه نشونه شادي بودن و خواستگاري و اين حرفا!
تو سرم هزار تا فكر اومد كه مادرم مجال بهشون نداد و گفت:
-ايران خانم ازت خواستگاري كرده!
صورت ساسان و مهربوني هاش كارايي كه برام كرده بود تعهدش و خوش تيپيش و خلاصه همه چيس اومد جلو چشام و بي اختيار لبخند زدم كه مادرم بلافاصله گفت:
-پس بگم بيان؟
-من كه هنوز چيزي نگفتم مامان!
-اوني كه بايد مي گفتي و گفتي!
احساس كردم صورتم سرخ شده! فقط تند گفتم:

romangram.com | @romangram_com