#خانم_پرستار_پارت_97

- ٓ چیـــــش، باز اخلاقش سگی شد، تعادل روانی نداری دادا؟ راستی می خواستی یه چیزی بگی.
کلافه دستی در موهاش کشید._هیچی...
خم شد و چیزی در گوش میترا گفت که میترا سری تکان دادا و با یک عذر خواهی بلند شد و به بالا رفت.
راستش از رفتار الان ارشاد ناراحت شدم.
نمی دانم چرا وقتی دیشب ارشاد میترا را بغل کرد ناراحت نشدم ولی از وقتی ارشاد رفت بالا و برگشت راه به راه عجیب
غریب می شوم.
ارشاد به شدت کلافه بود بعد از کمی تعلل ادامه داد:
_اگه اخیرا اتفاق عجیبی افتاد شوکه نشید...
گنگ نگاهش می کردیم.
ولی نیما و رایان شروع به بحث کردن باهم کردند.
و حرف ارشاد فراموش شد.
بعد از صبحانه عمه و خانواده اش گفتند که کاری پیش آمده و امروز می روند.
بعد از ظهر بود؛ همه برای خواب بعد از ظهری به اتاق هایشان رفته بودند.
من هم در باغ در حال قدم زدن بودم.
دیگر به نزدیکی های در عمارت رسیده بودم که صدای یک نفر از پشت در آمد.
معلوم بود که می خواهد در بزند، قبلش من در را باز کردم و با چشم های گرد به او خیره شدم.
این دفعه دیگر توهم نبود.
آب دهانم را با صدا فرو دادم و به چشمانش خیره شدم.
)ویــــی چقدر ترسناکه(!.
یک مرتبه به خودم آمدم و با داد و فریاد به طرف ته باغ دویدم. صدای پاهایش نشان از آن بود که دارد دنبالم می آید.
با دیدن سگ مشکی ته باغ قلبم فرو ریخت و دوباره برگشتم و به بغل روح آرش برگشتم.
با چشم بسته شروع به حرف زدن کردم.
-من می دونم تو روحی ولی فعلا بی خی خی. کمکم کن.
ناگهان ساکت شدم و به چشم های گرد آرش چشم دوختم.

romangram.com | @romangram_com