#خانم_پرستار_پارت_96
)ندا بانو(
همه به طرف پایین حرکت می کردند.
-ارشاد، ولی اون شب تو کلبه که از در و دیوار صدا در می اومد ولی از تو محال بود.نیما آرام خندید
_ارشاد،نه! ولی... بلعکس.
منظور نیما چه بود؟
چه کسی بر عکس ارشاد؟
شانه ای بالا انداختم و به طرف پایین حرکت کردم.
دور میز صبحانه نشسته بودیم که ارشاد یک دفعه بلند شد.
_ من می خوام یه چیز مهمی به شما آر. ..
صدای اس ام اس، گوشی اش بلند شد کلافه نگاهی به گوشی انداخت و دوباره آن رو میز گذاشت.
که این دفعه زنگ خورد. نمی دانم میترا که جفتش بود چه دید که چشمانش گرد شد!
ارشاد آرام چیزی در گوشش گفت که گیج سری تکان داد.
ارشاد با یک ببخشید به طبقه بالا رفت و بعد چند دقیقه برگشت.
استیل راه رفتنش با چند دقیقه پیش فرق می کرد.
میترا هم به ارشاد خیره شده بود.
ارشاد آرام خندید و سری تکان داد، بعد سر جایش نشست.
آه ، باز ارشاد عوض شد و ریتم زدن قلب من هم عجیب غریب شد.
-ارشاد، رفتی و برگشتی چقدر آقا و با متانت شدی.
چایی داخل گلوی نیما پرید، چون بعد از حرف من می خواست بخندد. نیش رایان هم اتوماتیک وار باز شد.
مارال آن ور نیما بود و من هم آن ور نیما. هر دو هم زمان پشتش زدیم که مانند لبو قرمز شد و با دستش علامت داد که بس
است.
ارشاد بی توجه به نیما و رایان ادامه داد:
_خوب.
پشت چشمی نازک کردم.
romangram.com | @romangram_com