#خانم_پرستار_پارت_93

رایان که کلا کارش تایید حرف های نیما بود ادامه داد:
_نیما راست می گه.
ارشاد از حرص قرمز شده بود، که شیما با لحن مرموزی لب زد.
__به من ربطی نداره ها ولی رایان و نیما راست می گن.
ارشاد که دید راه دیگری وجود ندارد، رو به میترا کرد.
_پرنسسم بیا پیش من بخواب.
میترا هم با تعلل قبول کرد.
وقتی به اتاق ها برگشتیم،دختر ها زود خوابیدند. ولی من فکرم درگیر آن چشم ها بود!
خوب میشناختمشان، از همان روز اولی که وارد عمارت شدم و با او برخورد داشتم.
.
یک خاطره محو از کودکی ام به یاد داشتم.
و در آخر، ارشاد چند دقیقه پیش، که فوق العاده عجیب غریب شده بود..
از ذهنم گذشت.
ارشاد قبلا را بیشتر دوست داشتم.
***
میترا
وارد اتاق ارشاد شدیم. اصلا اخلاقش از زمین تا آسمان فرق کرده بود؛ در هر صورت من این ارشاد را بیشتر دوست دارم.
دستم را به کمرم زدم.
-خوب.
ارشاد شانه ایی بالا انداخت.
_خوب!
-خوب که خوب. حالا چی کار کنیم؟
ارشاد قری به کمرش داد.
_پاشو... پاشو...عربی برقصیم.

romangram.com | @romangram_com