#خانم_پرستار_پارت_92
-خوب دیگه بریم بخوابیم.
دستش را دور کمر سیما انداخت و هولش داد.
محمد، با شیطنتی که از او بعید بود، رو به رایان گفت:
__اوه داداش، فهمیدیم بد موقع مزاحم شدیم بفرمایید برید.
سیما قرمز شد ولی رایان خندید.
شیما با تحکم محمد را صدا زد.
_محمد!
محمد با ادا و اصول به اصطلاح زیپ دهانش را کشید.
__ باشه خانم دیگه حرف نمی زنم.
-آه، برید بکپید. من خوابم می آد.
مارال دست به کمر و با حرص رویش را به سمت من کرد.
_ببخشید خانم خانوما شما ما رو از خواب ناز پرونده.
نیما انگشت شصتش را نشان داد.
_لایک مار ماری.
مارال لبش را با حرص گزید.
__مار ماری و کوفت...
پایم را محکم بر زمین کوبیدم.
ـ ِدهــــه، بسه بریم دیگه...
همه به سمت اتاق هایمان حرکت کردیم و میترا هم دنبال من امد که ناگاه نیما با لحن مرموزی رو به میترا کرد.
_ میترا خانم، شما چرا نمی رید پیش ارشاد؟ فکر نکنم تو اتاق ندا جا باشه.
میترا به تته پته افتاد.
ارشاد با کلافگی نالید.
_نیما.
نیما شانه ایی بالا انداخت.__مگه دروغ می گم ؟
romangram.com | @romangram_com