#خانم_پرستار_پارت_91
)خل شده؟(
ندا با لج دوباره حرفش را تکرار کرد.
-آقا دوستم رو ول کن.
ارشاد هول شد و آرام در گوشم پچ زد:
_جان مادرت جلو اینا ضایم نکن. یه گوهی خوردم وقتی ازم پرسیدن اسم دوست دخترت چیه واسه اینکه کم نیارم گفتم
میترا بزار فک کنن توی.
از عجز داخل نگاهش دلم سوخت و سری تکان دادم .
)عجیب ارشاد امشب به دلم نشسته ، انگار اصلا یکی دیگه شده. به کل یادم رفت که از ترس تنهایی تو خونه به اینحا پناه
آوردم(.
وای... یادم رفته بود امشب مهمونی نداشت.
ارشاد که خیالش راحت شده بود، این بار با صدای بلند ادامه داد.
_خوب نفسم چی شد اینجا اومدی؟
آرام خندیدم.
-مامان اینا عصر به خونه مادر بزرگم تو اصفهان رفتن، واسه همین منم ترسیدم پیش ند.... اوم... تو اومدم.
چشم های ندا کف سالن بود.
***
) ندا بانو(
)مطمئنم حرفی که ارشاد زیر گوش میترا گفت به رفتار الانش مرتبطه، پس منم ادامه ندادم چون ممکن بود گاف بدم(.
با لحن مسخره ای میترا را خطاب قرار دادم.
-چه عجب میترا خانم! به خاطر دوست پسرتون سری به ما زدید.
میترا با ناز سری تکان داد._وای ندا! سرم خیلی شلوغه ...
لب زدم.
-ای کوفت و سرم شلوغه.
رایان خمیازه ایی کشید.
romangram.com | @romangram_com