#خانم_پرستار_پارت_90
اول با تعجب نگاهم کردند. همه چشم شده بودند و به ان سه نفر زل زده بوند و بلند خندیدند.
صدای زنگ در آمد.
همه متعجب بودیم.
به کل ترس را از یاد برده بودم.
ارشاد رفت و از طریق آیفون طبقه بالا در را زد.
_میترا بود!
؛)اصلا میترا کیه؟(
با تعجب نگاهشان کردم.
-وا؟ میترا رو نمی شناسی.
ارشاد هول شد و با تته پته رو به جمع جواب داد.
_ها؟ چرا... چرا...
-دوست د....
ادامه حرف ام را نزدم چون میترا با قیافه ترسیده در درگاه راه پله ظاهر شد.
ارشاد به طرفش رفت.
_عزیزم حالت خوبه؟
حرفش که تمام شد بغلش کرد. دیگر اثری از تعجب در چشمای ور قلمبیده میترا نبود، چون داشت از تعجب غش می کرد.
ارشاد با مهربانی ادامه داد.
_حالت خوبه نفسم؟دیگر من و میترا از تعجب رو به موت بودیم.
-ارشاد حالت خوبه؟ من جن دیدم تو سیمات قاطی کرده؟ میترا رو ول کن!
***
میترا:
ارشاد مانند بچه های تخس ادامه داد.
_ دوست دختر خودمه.
من و ندا با دهان باز نگاهش کردیم.
romangram.com | @romangram_com