#خانم_پرستار_پارت_89

می خواستم به طرفش بروم که برگشت!
بهت زده به فرد مقابلم خیره شدم، این امکان نداشت! چشم هایش سیاهی مطلق بود و مرزی بین قرنیه و عدسی اش نبود.
مسخ شده با صدای، گوش خراشی جیغ کشیدم.
یک دفعه به خودش آمد و پشت کرد و یک کاری کرد و دوباره برگشت؛ ارشاد بود، ولی من فقط جیغ می کشیدم اشک هایم
جاری شد.
نه، این ارشاد نبود داشت نزدیک می شد. مطمئنم ارشاد نیست چشمانش...
زیر لب زمزمه کردم:
_من از این چشم ها خیلی می ترسم.
شروع به دویدن کردم. چند بار نزدیک بود زمین بخورم که خود را کنترل کردم و با هزار زور و زحمت از آن تونل وحشت
خارج شدم.
همین که پایم به سالن بالا رسید شروع کردم به جیغ زدن و گریه کردن در اتاق ها باز شد و همه بیرون ریختند.
همین که ارشاد هم از اتاقش بیرون آمد جیغ زدم:
-روحـــــــــــــــح~ ارشــــــــاد.
ارشاد با چشم های گرد نگاهم می کرد.
با صدای آرامی ادامه دادم
-روح آرش در عذابه... از این خونه نمی ره!
همه با بهت نگاهم می کردن جز ارشاد؛ نیما و رایان که از خنده قرمز شده بودند.
شیما با مهربانی به طرفم آمد.__عزیزم، چی دیدی؟
-پایین بودم یک دفعه آرش رو دیدم بعد پشت کرد و دوباره برگشت شده بود ارشاد.
نیما دستی در هوا تکان داد.
_عزیزم توهم زدی.
رایان سری تکان داد.
__راست می گه دیگه، چیزی مصرف می کنی؟
-شما برید خودتون رو جمع کنید آقایون شرتکی...

romangram.com | @romangram_com